تبليغاتX
وبلاگ ستاره سهیل - تغییر رفتارهای شیوا...
وبلاگ سهیل و شیوا

يه چند وقتي بود رفتارهاي شيوا عوض شده بود مثلا کمتر باهام بيرون ميومد... وقتي هم که ميومد عجله داشت که بره چند دفعه هم با اظهارات ضد و نقيض گفته بود که منو فلاني ديده و خلاصه يه مقداري تغييرات تو رفتاراش ديدم...
اين روزاي آخرم که باهام بيرون ميومد يکسره غرغر ميکرد که آي خسته شدم... آي ديرم شد... آي بحث نکن باهام... و خيلي حرفهاي ديگه اصلا جرات نمي کردم ديگه بهش بگم چرا داري اينطوري رفتار ميکني!! سريع شاکي ميشد که باز تو دوباره شروع کردي... خسته شدم از دست حرفهاي تکراريت...
اي بابا منم که حساس... اين رفتارهاي شيوا پاک بهم ريخته بود منو... خواب و خوراکم بهم ريخته بود... فکرم ديگه کار نمي کرد... نمي دونستم ديگه بايد چکار کنم واقعا؟!؟! اگه بهش مي گفتم که ناراحت ميشد... اگه نميگفتم که خودم داغون ميکردم... پس بايد چه مي کردم؟!
اين روز آخرم که باهام بيرون اومد يه حرفهايي زد که هم انتظارشو نداشتم هم خيلي منو تو فکر برد...!
مثلا برگشت گفت من اگه يه روز بخوام ترکت کنم ميرم يه شهر ديگه که دستت هم بهم نرسه! يه چيز بدترم گفت! گفت که: من مطمئنم تو يک سال ديگه از من متنفر ميشي! من واقعا منظور از اين حرفشو نفهميدم؟! آيا چيزي شده بود که به من نگفته بود تا به حال؟! هزار جور فکر به مغزم خطور کرد. حتي برگشت گفت من تو را اونتقدرري که تو منو دوست داري، دوست ندارم!
در ضمن تو خيابون يکي را ديد که اولش بهم گفت پسر دائيم منو ديد (امان از اين پسر دايي بيچاره که نمي دونم چه کار کرده بود که هميشه سپر بلاي ايشون بود!) بعدش برگشت گفت دوست پسر دائيم منو ديد! بعد چند دقيقه هم نمي دونم به کيا تلفن زد از تلفن عمومي که توي صحبت هاش داشت ظاهرا به دوستش ميگفت فلاني منو ديد!
خلاصه ديگه خيلي مشکوک شده بود! منم نه جرات اعتراض داشتم و نه امکان بي خيال شدن! آخه دوستش داشتم!!
دفعه بعدم که خواستم باهاش قرار بذارم برگشت گفت که ديگه دوست نداره با من بيرون بياد چون دوباره باهاش بحث بيخود ميکنم. منم بهش گفتم باشه تو بيا ديگه من قول ميدم که باهات بحث بيخود نکنم!

سخته يكي بهت بگه ستاره شو بچينمت
كمي كه بگذره بگه ديگه نيا ببينمت

بهش گفتم فردا پس بيا ببينمت، دلم برات تنگ شده! اونم گفت معلوم نيست و بهم زنگ خواهد زد ساعت 6 منم ناچارا قبول کردم. و فرداش هرچي منتظر موندم خبري از تلفن شيوا نشد که نشد! بعد از ساعت 6 به بعد من هرچي خونشون زنگ زدم خودش برنداشت منم از زور ناراحتي لباسام را پوشيدم و زدم بيرون همه جاي شهر پياده رفتم که ببينم کجاست؟! خيلي ناراحت بودم.. ديگه داشتم از زور غصه و بغض خفه ميشدم!!
ديگه اونقدر راه رفتم که خسته شدم و کمرم درد گرفت و رفتم مغازه يکي از دوستانم نشستم... ساعت حدوداي 9 شب بود که شيوا بالاخره تلفن زد و گفت واقعا متاسفه که نتونسته بياد. منم راستش اين حرفش تموم ناراحتي و خستگيم را از تنم دور کرد. ولي هنوزم فکر اين رفتارهاش آزارم ميداد... اما چه ميشد کرد هنوزم دوستش داشتم...
بعد از اين روزا ماجراي يادداشت بعدي که آمارگيري مجدد من بود پيش اومد که خواهيد خواند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشته های یک عاشق دلسوخته برای یارش...

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1385
اسفند 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 





Powered by WebGozar