تبليغاتX
وبلاگ ستاره سهیل - ماجرای تولد من...
وبلاگ سهیل و شیوا
دو روز به تولد من مونده بود. شب بود و منم براي پرسيدن حال شيوا به بهش تلفن زدم. آخه اون چند روز بود که بخاطر مريض بودنش (عفونت گلوش) بيرون نيومده بود و گفته بود که نبايد بهش باد بخوره!
آخراي صحبتم بهش گفتم که چون نميتونه بيرون از خونه بياد من حاضرم اگه کاري داره براش بيرون انجام بدم.
اونم برگشت گفت اتفاقا يه چيزي بايد بخرم که حوصلش را ندارم از خونه بيرون بيام. منم گفتم چي اونم گفت نمي تونم بگم. و وقتي من اصرار کردم. بهم گفت: IQ واسه پس فردا ميخوام.
منم که دوزاريم افتاده بود خودم را به کوچه علي چپ زدم و گفتم که نميدونم چه چيز را ميگه! گفتم حالا کي ببينمت اونم گفت تا 3-4 روز ديگه نميتونه از خونه بيرون بياد! راستش را بخوايين خيلي ناراحت شدم!
چون کلي مي خواستم تدارک ببينم واسه شب تولدم!! اما گفت که نميتونه منو ببينه تا بعد تولدم.
منم حساس کلي ناراحت شدم!! اما چه ميشد کرد بيخيال!!
فرداي روز تولدم به يه زوري باهاش قرار گذاشتم که ببينمش چون خيلي دلم براش تنگ شده بود اونم اومد. اما دريغ از يک شاخه گل خشک شده!!!!
خيلي ناراحت شدم. با خودم گفتم يعني هر چقدرم که بي پول باشه يعني پول يه شاخه گلم نداشته!! يعني من ارزش يک شاخه گل 700 توماني هم حتي نداشتم!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشته های یک عاشق دلسوخته برای یارش...

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1385
اسفند 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 





Powered by WebGozar