تبليغاتX
وبلاگ ستاره سهیل - ولنتاین...
وبلاگ سهیل و شیوا
چند روز به ولنتاين مونده بود. منم در فکر اينکه چي بايد براي يک دختر 24-25 ساله بخرم که ضايع هم نباشه. ديدم خرس و عروسک ماله بچه هاست و بايد يه چيز آنتيکتر بخرم.
خلاصه با کلي صلاح و مشورت با دوستان متاهل و متعهد خودم يک عروسک بچه گربه که دکوري بود و خيلي شبيه واقعي بود را انتخاب کردم.
بعد گفتم يک قاب عکس يادگاري هم ميخرم واسه همين به پاساژ رفتم و به دنبال خطاط گشتم.
شيوا قبلا از يک کلبه زمستوني میون برفا با من صحبت کرده بود. منم همه جا را گشتم تا براي زمينه عکس خطاطي شده همچين چيزي پيدا کنم بعد از کلي گشتن يه نفر را پيدا کردم که حاضر شد اين عکس را برام پرينت بگيرد. بعد از کلي جستجو در کتابها و اینترنت بالاخره يه شعر توپم پيدا کردم که در زير ميخوانيد:
آدم اينجا تنهاست... و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاريست...
حالا نوبت کاغذ کادو بود براي اين دو تا کادو. به يک پاساژ ديگه رفتم. چند جا را گشتم تا دو تا کاغذ کادوي مختلف که با هم ست باشند پيدا کردم.
ظهر روز ولنتاين بود که من کادوها را آماده کردم و به شيوا تلفن زدم و قرار را باهاش يه جا گذاشتم.
بعدازظهر بود و من بايد آماده رفتن ميشدم... همه چيز روبه راه بود منم لباسهام را پوشيدم و به سمت محل قرار حرکت کردم. تو راه هم یه شاخه کل رز صورتی که رنگش به روز ولنتاین بخوره خریدم. به محل قرار رسیدم. آره شيوا خانوم هم اومده بود. با هم رفتيم به رستوراني که تولدش را اونجا گرفته بوديم. اما از شانس بد اونجا به علت تعميرات تخته بود. شيوا گفت اصلا کادوها را بده به من شام را بيخيال!
گفتم اِ اِ اِ اِ مگه ميشه من کلي تدارک ديدم. بالاخره شيوا خانوم را راضي کرديم بريم يه جاي دنجي که يکبار ديگه هم اونجا رفته بوديم... زياد لوکس نبود اما در عوضش دنج بود!
خلاصه ماشين گرفتيم و رسيديم اونجا داخل شديم و نوبت سفارش شام شد. شيوا گفت که من سيرم. با کلي کلنجار من يه پيتزا سفارش دادم و با دو تا سالاد.
حالا نوبت کادوها بود که باز بشن. شيوا قاب عکس را باز کرد. بعد هم اون گربه را از يک طرف کادوش باز کرد و گفت بقيش را خونه باز ميکنم. خانوم خانوما کيفش را بالا آورد و از تو کيفش يه عروسک خرس براي من درآورد که توي يه جعبه طلق دار بود و توش پر خرت و پرت بود (نوشابه... کاکائو... پوشال رنگي...) بعدش گفت ببخشيد اگه خوشت نيومده؟!
منم گفتم مگه ميشه شيوا خانوم چيزي انتخاب کنه که من خوشم نياد!؟

عکسی از کادوی روز ولنتاین شیوا به من

بعد از چند دقيقه شام هم حاضر شد. شيوا شروع کرد به خوردن سالاد منم واسه اينکه يه کم سر به سرش بزارم فلفل را برداشتم و به سمت سالادش حمله بردم. (شيوا زياد اهل فلفل خوردن نبود البته!) خلاصه اونم تهديد کرد که اگه بريزم واي به حالم ميشه منم يه کم ريختم... واي چشمتون روز بد نبينه اونم نامردي نکرد کلي فلفل خالي کرد روي سالاد من!!
خلاصه بعد از کلي هر و کر و شيطنت شام را هم نصفه خورديم و راهي خونه هامون شديم. من شيوا را تا سر کوچشون همراهي کردم و بعد از خداحافظي رفتم خونه.

به من که اون شب با وجود کوتاه بودن زمان کلی خوش گذشت!
ولنتاين بر همه مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشته های یک عاشق دلسوخته برای یارش...

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1385
اسفند 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 





Powered by WebGozar