![]() |
![]() |
|
| وبلاگ سهیل و شیوا |
|
اما این تازه شروع بدبینی من نسبت به شیوا بود از اون روز به بعد مثل این دیوونه ها میرفتم دم دانشگاشون. تو خیابون زیاد میرفتم. به یکی از دوستای صمیمی خودم هم سپرده بودم که از پسر خالش که توی دانشگاه شیوا اینا درس میخونه آمار بگیره. حتی یه دفعه یه آقایی که دیدم از دانشگاهشون در اومد و میخورد که استاد باشه رفتم جلوش و از وضعیت اخلاقیش جویا شدم و اونم گفت که فقط میتونه از لحاظ وضعیت درسی بهم کمک کنه.
آمارها از جانب این دوست عزیزم رسید و اما بشنوید آمارها را: دوستم گفت سهیل درست نیست من اینا رو بگم اما بچه های دانشگاشون میگن شیوا دختر خفنی هستش. ازوناست که همزمان با چند نفر میپره و از پسرا تیغ میزنه!! و در ضمن میگن نامزدم داره! اما من بهش گفتم نه مگه میشه! لابد اشتباهی شده. اونم بنده خدا گفت نمی دونم شایدم اینطور نباشه. پیش خودم خدا خدا کردم که لااقل این نامزدی که میگن دروغ باشه یا منو منظورشون باشه. شبش با شیوا قرار داشتم. اونم اومد. وقتی حالت ناراحت منو دید پرسید که چیزی شده منم شروع کردن به گفتن اینکه در موردش توی دانشگاه چی می گفتن. اون سریع پرسید اینا رو کی گفته؟! و شروع کرد به گفتن اینکه من اگه نامزد داشتم هیچ وقت با تو بیرون نمیومدم و همه این حرفا را دشمنا(ی اسلام و مسلمین ) من زدن و ... خلاصه اون شبم کلی بحث کردیم و منم که دیده بودم شیوا تا به اون روز برام یک قرونم خرج نکرده هیچ کدوم از حرفاش کاملا قانعم نکرد. ولی منم همه چیز را به خدا واگذار کردم و پیش خودم گفتم که شایدم حرف مردم باشه و در مورد خسیس بازی شیوا هم خودم اینطور قانع کردم که شاید پدرش بهش پول نمیده و شاید واقعا نداره!! خلاصه بازم بروی خودم نیاوردم... و گفتم بزار ببینیم خدا چی میخواد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط سهیل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
نوشته های یک عاشق دلسوخته برای یارش...
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|