تبليغاتX
وبلاگ ستاره سهیل - ماجرای شب سیاه...
وبلاگ سهیل و شیوا
خلاصه روزها میگذشت و من روز به روز به شیوا خانوم علاقه مندتر میشدم.
از طرفی بعضی رفتارهای شیوا منو به شک وا می داشت و همچنین کنجکاو بودن در اینکه شیوا را بیشتر بشناسم...
ماجرا از اینجا شروع شد که یه شب تصمیم گرفتم برم سراغ شیوا. آخه هر چی باشه من و اون ناسلامتی دوستای فابریک یا به قول خودم نامزد بودیم.
خلاصه من خودم در دانشگاه شون رسوندم و تقریبا یک ساعت اونجا منتظر موندم که یک دفعه سر و کله شیوا با سه تا دوست عزیزش پیدا شد.
منم که نمی خواستم دوستش ( م.و ) منو ببینه خودم قائم کردم. بعد از چند دقیقه کنار خیابون ایستادن و عبور و مرور اتوها و تاکسی های مختلف که پشت سر هم خیط میشدن و من هم نفس راحتی می کشیدم.
بعد از چند دقیقه ( م.و ) خانوم سوار یه تاکسی شدن و تشریف بردن و شیوا موند و دوستش ( پ.م ) اونا داشتن به سمت من میومدن منم واسه اینکه بیشتر سر و گوش آب بدم پریدم تو یه کوچه قایم شدم. بعد از چند دقیقه واسه اینکه ببینم چه خبر شده و اونا کجا دارن میرن از کوچه بیرون اومدم...
چشمتون روز بد نبینه... وقتی من از کوچه بیرون اومدم با صحنه بسیار ناراحت کننده ای مواجه شدم که شوک عمیقی بهم دست داد و یکدفعه دنیا جلوی روم تیره و تار شد...
بله... به جمع این دو دوست عزیز یک آقا پسر هم اضافه شده بود. کلی خودم آروم کردم که سکته نزنم و گفتم شاید فامیلی کسی باشه... اما نه مگه میشه آخه؟!؟ پس چرا شیوا چیزی تا به حال در این مورد به من نگفته بود. در ضمن پسره بدبختانه داشت در کنار شیوا راه میرفت و ظاهرا با اون صحبت میکرد. و دوستش ( پ.م ) در طرف دیگر شیوا بود!
ای کاش اون لحظه هیچ وقت اتفاق نمی افتاد! ای کاش!
من با اون حال زارم رفتم جلو و برای اینکه شیوا منو ببینه از پسره ساعت پرسیدم. که شیوا زد با دست به پیشونیش و جاشو با دوستش عوض کرد.
چند قدمی جلو رفتم... باور کنید خیلی اون لحظه برام رنج آور بود امیدوارم برای هیچ کس هم اون لحظه اتفاق نیفته. بعد از کمی راه رفتن شیوا از اونا جدا شد و پیش من اومد و گفت که تو اینجا چه کار میکنی!؟!؟ آخه من بالاخره نباید بی موقع و بدون هماهنگی سر می رسیدم! نه؟!؟
منم گفتم اومده بودم دنبال تو! گفتم این پسره کیه حالا؟!؟ گفت دوست ( پ.م ) هستش منم فورا گفتم پس چرا تو داشتی پهلوی اون راه می رفتی؟ اونم گفت که من باحاش راحتم. (خوش به حال پسره!) منم گفتم آیا تو با همه پسرا همینطوری راحتی و اونم جواب نداد.
با حالت ناراحت رفتن جلو و به پسره گفتم که این خانوما کین؟! پسره به ( پ.م ) اشاره کرد و گفت نامزدمه منم گفتم به سلامتی ما پس چرا نم دونستیم؟!
به شیوا گفتم بیا بریم من میرسونمت. اون اولش مخالفت کرد و بعد از یک صحبت درگوشی با ( پ.م ) راضی شد که بیاد با من (بالاخره منم خارج از نوبت زده بودم تو صف آخه!)
خلاصه تو راه داشت گریم میگرفت... بهش گفتم چرا آخه من نباید میومدم سراغت! گفتم آخه من چیم کمتر از اون پسره هستش!؟
خیلی جالب بود اون شب به جای اینکه شیوا خانوم منو آروم کنه برگشت گفت من به اون پسره گفتم که تو پسر دایی منی ها!! (دم من پسر دایی گرم آخه یه کم دیگه بگذره با هم پسر خاله میشیم)
تو را براش یه شاخه گل نرگس که همیشه دوست میداشت خریدم و ازش خواهش کردم که با من رو راست باشه از این به بعد و خیانت مکنه به من... منم رسوندمش در خونه و با ناراحتی تموم رفتم خونه.
دیگه نمی دونستم چی راسته چی دروغ؟ گریم گرفته بود ازین دنیا... بعد از چند دقیقه دیدم شیوا تماس گرفت منم چون داشتم گریه میکردم تلفن را قطع کردم چند بار و وقتی که دیدم ول کن نیست چون هنوز دوستش داشتم گوشی را جواب دادم. بعد از کلی جر و بحث آخرش برگشت و گفت آره من اشتباه کردم ولی اگه تو با این قضیه کنار نیایی و به من شک کنی دیگه به من زنگ نزن!
منم که واقعا دوستش داشتم همه چیز را ریختم تو این دل صابمردم و گفتم باشه بیخیال اصلا.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشته های یک عاشق دلسوخته برای یارش...

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1385
اسفند 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 





Powered by WebGozar