قبل عيد بود كه از طريق يكي از دوستان با يكي از مدير پروژه هاي تهراني كه در شهرستان مشغول يك پروژه توپ در زمينه الكترونيك بودند آشنا شدم.
ايشون منو به يكي از پروژه ها برد و بعد از كلي صحبت از من خواست كه توي عيد روي حرفهاش فكر كنم. پريروزها هم دوباره منو به يكي ديگر از پروژه ها برد و گفت تا چند روز آينده بهش جواب بدم.
حقوقش تقريبا 200.000 تومانِ البته زمانش و شرايطش يك مقداري مشكل طولاني هست كه ميشه پاي تجربه اي كه در اين كار كسب ميكني ازينا صرف نظر كني.
آره بالاخره كار هم رديف شد. همه چي روبراست الي يه چيز!؟ آره يه چيزش كمه! يه تاير زندگيمون ميزنه! اونم نبود شيوا خانومه كه هم دلم براش يه ذره شده و هم اينكه انگيزم را براي آينده گرفته!
مگه من چيم كمه بخدا ميتونيم با هم خوشبخت باشيم. سربازيمم كه رفتم تازه و تازه درسمونم هر جفتمون بهتره با هم بشينيم و ادامه بديم...
باور كنيد ما مشكل جدي نداريم. شيوا جون برگرده دوباره با هم سرحال و سرزنده ميشيم و من يكي كه خودم كلي انگيزه براي زندگي ميگيرم!!
آره میشه دوباره از نو شروع کرد و محکم و استوار به راهی زیبا ادامه داد...
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اَند
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوگواران تو اَند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک اما
آيا باز مي گردي؟
چه تمنّاي محالي دارم؛خنده ام مي گيرد...
شيوا جان گلي كه هنگام آمدنت در دلم كاشتي ميداني چه بود؟ گل اميد! گل اميد تو از جنس گل هميشه بهار بود كه هرگز خشك نميشود... حتي اگر پژمرده هم شود، با نور حضورت جان از سر ميگيرد.
خورشيد زيباي من؛ من در زمستان طعم گرماي تو را با تمام وجود حس كردم. باغبان گل هاي نرگس و ياس، برگرد كه زمين مرده منتظر طلوع جاويدان توست...
يادت باشد اينجا همه آهسته اسم تو را زمزمه ميكنند... شيوا... شيوا... شيوا...


