يادمه شيوا روزاي اول بهم مي گفت شما پسرا همتون مثل هم ميمونيد. اما من بهش گفتم شيوا خانوم من با همه اونايي که ديدي فرق دارم. اينو باور کن لطفا!
البته اينو به دو جهت بهش گفته بودم يکي به اين جهت که از رفاقتم قصد سوء استفاده به هيچ وجه نداشتم يکي هم به دليل اينکه آدم احساساتي بودم.
(اونم که خيلي خوب درکم کرد و تمامي احساساتم را زير پا نذاشت!!)
خلاصه آلان بعد اين مدت ميفهمم چرا براش اين قضيه پيش ميومده و توي رفاقتهاش بد مياورده و به نظر من نارو مي خورده؛ البته ناگفته نماند که اون ميگفت من از هيچ کس نارو نخوردم و به همه نارو زدم - که منم اينو باورم نميشه!
چون هميشه ديدش نسبت به عشق و دوست داشتن منفي بود!
آره من ميخوام بگم مشکل از جانب خود ايشونِ که فکر ميکنه پسرا همه مثل همن. آره خوب اگه شما يا هر پسر ديگري هم جاي من بود و ميديد. که هر کاري ميکنيد اعتماد طرف مقابل را جذب کنيد و در اين زمينه هم موفق نشيد، بالاخره يه جا کم مياريد و يه حرفها و رفتارهايي پيش مياد که اين شيوا خانوم فکر ميکنه تقصير از جانب پسراست و همشونم مثل همن!!
بخدا شايد شما باور نکنيد من اين مدت تمام زندگيم را پاي شيوا گذاشتم که اعتماد اونو به خودم جذب کنم. يک بار نشد که در پرده و ابهام باهاش صحبت و رفتار کنم که خدايي نکرده بهم شک کنه يا کار مشکوکي بخوام بکنم. البته واقعا هم همينطور بود و من مشکلي نداشتم! و شايدم مشکلم از همين بوده ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
هميشه باهاش صادق و رو راست بودم بخدا. حتي يک دفعه يکي از فاميلهامون که دختر بود و از تهران هم آمده بود بدليل بلد نبودن شهر ما از من براي رفتن به چند بيمارستان و مرکز پزشکي کمک خواست و منم اين کار را کردم و جاهايي که ميخواست بردمش تو اون روزم از ترس اينکه يه بار خود شيوا يا دوستانش منو نديده باشن و شيوا خانوم ناراحت بشن من اين فاميلمون را بردم و به شيوا معرفي کردم.
نه اينکه بترسم از شيوا؛ بلکه ميخواستم کاملا باهاش رو راست باشم. اون روز اين فاميل بنده خدامون را وسط خيابون رها کردم که شيوا بهم زنگ زده بود باهام قرار گذاشته بود و کلي شرمندش شدم!
هميشه وقتي زنگ ميزد و ميگفت من فلان جا هستم من خودم را به سرعت حالا شده با ماشين دربست دويدن و يا... سر قرار ميرسوندم که يه وقت منتظر نمونه و ناراحت نشه!
هر وقت يه حرفي ميزدم که ميديدم ناراحت شده باور کنيد شب خوابم نمي برد تا يه طوري از دلش در نمي آوردم... آخه بچه ها اينا نشونه چيه؟! تنظاهر؟؟! دروغ؟؟! کلک؟؟! آخه اين انصاف بود که شيوا خانوم بره و منو تنها بذاره؟؟؟ شما بگين؟
من هيچ وقت نميتونم فراموشش کنم... اونم نميتونه! من مطمئنم! آخه مگه ميشه من هر لحظه به ياد اون باشم اما اون نباشه؟!
اميدم تويي نا اميدم مکن جز تو ياري نمي خواهم
سحر شد بگو با کدام آرزو سر به بالين گذارم
(سیزده همگی مبارک!)


