عاقبت بعد اون همه عشق، احترام، خاطره و ... میگی: دست از سرم بردار!!
نمیدونم چی بگم بهت؟! بگم متنفرم از این کارات یا بگم دوستت دارم؟!
یادمه روزای اول که داشتیم قول و قرارامون میذاشتیم بهت گفتم: از این میترسم که یه روز بیایی بگی میخوام برم. گفتم دخترا همشون نامردن؛ چون یه روز میان میگن دوستت دارم اما فردا که بشه میگن دیگه نمیخوامت!
تو هم گفتی نه پسرا نامردن؛ این کارها را اونا میکنن!
حالا دیدی؟؟
اصلا یادته شرط بستیم سر این قضیه؟؟ حالا چی شده که میخوایی به خاطرش شرط ببازی؟؟
...آره... دیگه شیوا منو نمیخواد... بهش میگم مگه چه کار کردم؟ بهش میگم آخه من دوستت دارم! اونم میگه خب به من چه!! آره... این مشکل خودمه که اونو دوست دارم و الانم براش شدم یه مزاحم که گاه و بیگاه بهش زنگ میزنم!
امروز بهم گفت اصلا میخوام بجات یه اسباب بازی نو بخرم؛ اصلا شایدم بخوام برم سراغ اسباب بازی های قدیمیم!
بخدا نمیتونم باور کنم که اون میخواد بره... آخه من عادت کردم که غمهای بزرگم را هیچ وقت باور نکنم!
صداشو دوست دارم نگاشو که بیشتر اوقات ازم دریغ میکرد را هم دوست دارم حتی زنگ تلفن هاشو نیز دوست دارم. ایکاش با من یه کم مهربونتر بود... آخه مگه من چکارش کردم؟؟ فقط اونو فقط فقط واسه خودم میخواستم!
بدون اون فقط دارم ثانیه ها رو میشمرم...
بخدا باز دلم تنگ شده واسه اون گرمی دستاش. واسه اون نگاههای دزدکیش؛ ایکاش میتونستم دستای ظریف و قشنگشو باز توی دستام بگیرم و با تموم وجودم بهش بگم دوستت دارم بهترینم!


