امروز خانومي بهم زنگ زد البته بخاطر اينکه بدونه که کي اين حرفها را بهم زده منم راستش را بخواين چون دوستش دارم و نميخواستم ناراحت بشه و مطمئن شه که اين طوطئه از جانب من نبوده بالاخره بهش گفتم.
اما قبلش قسمش دادم که کاري نکنه و به هيچکسم نگه چون من به اون شخص قول داده بودم... آره بهش گفتم اونم اون شخص را ميشناخت و گفت که اون به خاطر اينکه من به هم محلشون گفتم که دوست دخترش قبلا شوهر داشته با من لج افتاده و اين حرفها را از خودش در آورده. (حالا اینکه شیوا خانوم هم محل این پسره را از کجا میشناخته خودش ماجرا داره...؟!؟)
گفتم مگه اون پسره شناسنامه دوستت را نديده بوده که قبلا شوهر داشته! گفت دوستم المثني گرفته از شناسنامش که تو المثنی هیچ اسمی از شوهر قبلیش نیست! (حالا اینم خودش چیز خوبیه که یاد گرفتیم! بریم واسه هر زنی که میگیریم یه شناسنامه المثنی بگیریم-هیشکیم هیچی نوفهمه!!) خلاصه گفت واسه همينه که اين پسره اين حرفها را از خودش در آورده. و آلانم با ما لج هستش!
خلاصه امروز خانومي گفت که ميتونم واسش ايميل بزنم و حتي بهش زنگ بزنم. خلاصه من امروز خيلي خوشحال شدم. اما فقط خداکنه این حرف هاش الکی نباشه. خدا کنه از ته دلش باشه. خدا کنه...
دوباره هم البته زنگ زد و گفت که لطفا اسم من را از توی وبلاگ بردار من نفهمیدم برای چی گفت این کار را بکنم آخه کی غیر از ما دو تا میدونه اصلا مگه همین یک شیوا و سهیل تو دنیا وجود دارند؟! به نظر شما برای چی خواست که من اسمش را بردارم؟؟ آخه وبلاگم بی مزه میشه!!
بچه ها برام دعا کنید که همه چیز خوب پیش بره و من دوباره بتونم با شیوا مثل گذشته ها بشم... دعا کنید...
من همین جا به شیوا میگم که اگه برگرده هیچ کینه ای ازش به دل ندارم و اصلا چرا ما نباید دوستای خوبی برای هم باشیم. چرا بجای نوشتن از شادی هامون باید از غم هامون بنویسیم، آخه چرا؟؟ دنیا دو روزه یک روزشم که گذشته...


