تبليغاتX
وبلاگ ستاره سهیل - تماس تلفنی که همه چیز را خراب کرد...
وبلاگ سهیل و شیوا

من به شيوا تلفن زدم و بهش گفتم شيوا بيا همه چيز را از نو بسازيم و از صفر شروع کنيم. اونم گفت باشه. گفتم ولي اگه بفهمم که با کسي ارتباط داري من ميدونم و تو ها!!! اون بجاي اينکه بگه نه. مي دونيد چي گفت!؟
برگشت گفت که مثلا چه کار ميخوايي بکني؟! گفت: من اگه با کسي دوست شم عمرا تو تا 100 سال ديگه هم بفهمي!!
من که ديدم زيادي شيوا دور برداشته اعصابم به هم ريخت و شروع کردم به گفتن اينکه من همه چيز را مي دونم حتي ميدونم اسم فلان دوست پسرت را!! وقتي اينا را بهش گفتم کلي جا خورد! بهش همه چيز را تقريبا گفتم اونم اولش يه قهقهه ديوانه وار زد و بعدش با فحش گوشي را قطع کرد.
بهش گفتم چي شد. گفت بگو اينا را کي گفته!؟ منم گفتم که قول دادم و نمي تونم بگم! اون گفت تو خيلي احمقي که اينا را باور کردي. گفتم من باور نکردم! گفت چرا همه اينها دروغن. و باز تلفن قطع شد.
دوباره که تلفن زد گفت که بايد منو فراموش کني! گفتم چرا؟!؟ اون گفت: من يه مريضي دارم که تا حالا بهت نگفتم. منم که ديگه با اين اوضاع پيش اومده و اين حرفش که گفته بود تو مطمئنم از من متنفر خواهي شد... گفتم نکنه ايدز داري؟
اونم برگشت گفت: برو گمشو! من گفتم خوب چميدونم تو بگو: اون گفت که من کم خوني شديد دارم و اين حالات عصبي و غير رمانتيکم هم به همين دليله! گفتم تو دروغ ميگي! گفت نتيجه آزمايش خونم را بهت نشون خواهم داد! (که البته اين کار را تا حالا نکرده هنوز)
گفت تو بايد بري دنبال زندگيت و منو فراموش کني. من به درد تو نمي خورم...
من ديگه واقعا گريم گرفت و گفتم تو دروغ ميگي. گفتم بهش خفه شو خواهش ميکنم. گفتم که حق نداره منو تنها بذاره!! داشتم گريه ميکردم. آخه دست خودم نبود... آخه دوستش داشتم!
بعد چند دقيقه مجددا بهم زنگ زد و گفت که بگم کي اين آمارها را بهم داده. منم گفتم نميگم.
از اين حرکتش خيلي متنفر شدم و باز هر چي اصرار کرد بهش نگفتم!
انقدر عصباني و متنفر شدم که رفتم خيابون و بهش زنگ زدم (چون کالرآي دي داشتن)... نمي دونستم دارم چکار ميکنم! شروع کردم به بدو و بيراه گفتن بهش و بعد هم تهديدش کردم که بايد بياد خونمون اگه نياد آبروش را خواهم برد!! نمي دونم چرا اين کار را کردم باور کنيد اگه هدف من از اول اين کارا بود تو اين 5 ماه ميتونستم اما من دوستش داشتم و فقط اون لحظه ديوونه شده بودم!
خلاصه اونم برگشت گفت خفه شو و اول بگو چه کسي اين آمارها را بهت داده تا منم بيام! منم باز نگفتم!! چون به طرف قول داده بودم و ممکن بود براش بد بشه!
اون آخرش برگشت گفت که من عقده اي هستم و ديگه نمي خواد صدام را بشنوه! و قطع کرد! منم دوباره زنگ زدم... هي زنگ زدم... ديوانه وار هي زنگ زدم اين ميون چندين دفعه مامان و باباش گوشي را برداشتن و منم حرف نزدم ديگه فکر کنم اونا هم شک کرده بودن!
اين ماجرا گذشت و من از اين حرف هايي که زده بودم پشيمون شدم... اما ديگه فايده اي نداشت اون ديگه جواب تلفن هاي منو نميداد يا اگرم با گير دادن من مواجه ميشد و تلفن را بر مي داشت جواب سر بالا ميداد...
آره... شيوا داشت ميرفت و من از همه دنيا نا اميد شده بودم! زنگ زدم... ايميل زدم و ازش معذرت خواهي کردم اما اون ميگفت تو به من تهمت زدي... تو اون حرفها را باور کردي... اما من بهش گفتم همه اينها بهونست. چون نه من اين تهمت ها را زدم و نه اون حرفها را باور کردم. اما صحبت اون از نابخشودني بود!!!
بهش گفتم حتما پاي کسي در ميونه که اينطوري داره با من ميکنه! گفت نه بخدا! (ولي اميدوارم اگه اين يکي رو دروغ گفته باشه يه روز خوش نبينه!)
بعد اون روزها من به دوستش ( پ.م ) تلفن زدم و از اون خواهش کردم که در حق من خواهري کنه و شيوا را از رفتن منصرف کنه اما اونم کاري نتونست بکنه!!!
آره نزديک عيده و من تنهاي تنها دارم ميشم درست عين خدا... آخه خدا خودش تنهاست... اما من نميخوام تنها باشم...
من از خدا يک يار مهربون و با معرفت خواسته بودم اما...
بچه ها برام دعا کنيد... من ديگه اميدم را از دست دادم... کمکم کنيد...

اينم نامه آخر شيوا که برام فرستاده و گفته بعد از اين ديگه جواب من را به هيچ طريقي نخواهد داد!!


Salam baray akharen bar mikhastam bebakhshamet
Vali natonstam har kari kardam dedam u on sohil degeh baram nisti
Va ba admae keh poshteh saram harf zadan farghi nadari
Tamam rozhay khob ro moror kardam ama fayedeh nadasht
To ba bavareshon hamchezo kharab kardi va sakhtanesh degeh gheyer momkeneh
Shayad ghesmat in bodeh shayad khoda nmikhasteh
Hala u bro donbal zendeget manam behal khodam bezar
Nadegeh nmisheh midonam bezar tanha bemonam
Degeh ashkatam bram faydeh nadareh man khasteh shodam
Khodahafez bray hamesheh
Badaz in na javab tel midam naemail na oof ok
bye

ديگه با رفتن شيوا با رد شدن من از هر يک از کوچه ها و خيابون ها ياد اون برام زنده ميشه و دلم آتيش ميگيره... دلم خيلي هر روز ميگيره...ديگه دلم هيچي نميخواد... ديگه به کي ميتونم اعتماد کنم؟!؟
نميدونم در حقش چه نفريني کنم. اما اينو بهش گفتم که اگه بره هيچ وقت نمي بخشمش! چون اون زير قولش زده بود!
آره هيچ وقت نمي بخشمش و اميدوارم که ياد من ياد روزايي که با هم بوديم هميشه دلشو مثل دل من که آلان خونه، آتيش بزنه. اميدوارم با هر کي جز من دوست شد يه روز خوش نبينه!!

بچه ها اینو همیشه به یاد داشته باشین که دنیا دار مکافاته. یا بهتر بگم از هر دست بدین از همون دستم میگیرین. میگین نه؟! چند وقت دیگه شیوا خانوم اینو تجربه خواهند کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشته های یک عاشق دلسوخته برای یارش...

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1385
اسفند 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 





Powered by WebGozar