![]() |
![]() |
|
| وبلاگ سهیل و شیوا |
|
(متاسفانه فعلا بنا به دلايل امنيتي نمي تونم هويت شخص آمار دهنده را فاش کنم)
يه روز از همون روزاي بد که داشتم تو خيابون راه ميرفتم يه دفعه به فکرم رسيد سراغ يکي برم که مي دونستم مي تونه اطلاعاتي از شيوا و دوستاش به من بده ناگفته نمونه که اون شخص اصلا منو نميشناخت اولش. منم دورا دور ايشون را ميشناختم! من بهش گفتم که قراره با شيوا ازدواج کنم و آلانم دارم در موردش تحقيق ميکنم (واقعيتم همين بود!) خلاصه بعد از معرفي و آشنايي اون ازم پرسيد که بچه کجام؟ و وقتي ديد که همشهري هستيم شروع کرد به صحبت کردن باهام. اولش گفت نمي دونم کار درستي ميکنم که اين چيزها رو بهت میگم. اما راستش دلم برات ميسوزه و از اينکه اينا را بهت نگم بيشتر احساس گناه ميکنم! منم که داشتم ميمردم و زنده ميشدم منتظر صحبت هاي اون شدم. اون گفت که من شيوا و دوستش ( م.و ) را خيلي وقته که ميشناسم... و در موردشون خيلي چيزا شنيدم. به منم گفت بيشتر تحقيق کنم و حواسم جمع باشه! من ازش خواستم که بيشتر بگه... اونم ادامه داد که ميدونه شیوا قبلا با پسرهايي بوده و اسم اونا را حتي بهم گفت و گفت که يکي از پسرها يک بار براي شيوا جشن تولد تو خونشون برگزار کرده! و اينکه شنيده که شيوا را با نيسان بردن کاشان و يه اتفاقاتي اونجا براي شيوا افتاده........... واي ديگه داشت خونم به جوش ميومد!! شيوا؟!؟!!؟ آخه مگه ميشه؟!!؟ من که نميتونستم باور کنم!! از اون پرسيدم مگه اونجا معذرت ميخوام باهاش کسي وري رفته اون گفت ايکاش ور رفته بودن!!!! آخ خ خ... ديگه داشتم آتيش ميگرفتم... دلم مي خواست برم خودمو با شيوا آتيش بزنم!! نمي دونم شايدم اينا دروغ بودن اما آخه مگه ميشه!! مگه اين پسره چه پدر کشتگي با اين شيوا داشت که بخواد این چرندیات را بگه؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط سهیل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
نوشته های یک عاشق دلسوخته برای یارش...
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|