تبليغاتX
وبلاگ ستاره سهیل
وبلاگ سهیل و شیوا

غم در دل من به قدر عالمـــــــــــه
غم هاي عالم براي من كمـــــــــه

رنگ غروبه دل افســــــــــــرده ام
غرق سكوته وجود مــــــــــرده ام

واي از من و غــــــــــــم هاي مـن
واي از دل تنـــــــــــــــــــــهاي مـن

اي آســــــمان، اي آســــــــــــمان
ستاره اي در شام من نــــــــمانده

دست بلا آخر مـــــــــــــــــــــــــــرا
در دامن دشت جنون نشــــــــانده

من كه محبت از كســـي نديده ام
من كه همه خون دل رنــــجيده ام

چون مرغك غمگينُ دور از آشـيان
سر در ميان بال و پر كشــــيده ام

ديگر نميابد مرا روزي اگر بــــــيايد
با ياد او از گور من گلهاي غم برآيد

(گــــــــــوگــــــــــوش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط سهیل | 

قبل عيد بود كه از طريق يكي از دوستان با يكي از مدير پروژه هاي تهراني كه در شهرستان مشغول يك پروژه توپ در زمينه الكترونيك بودند آشنا شدم.
ايشون منو به يكي از پروژه ها برد و بعد از كلي صحبت از من خواست كه توي عيد روي حرفهاش فكر كنم. پريروزها هم دوباره منو به يكي ديگر از پروژه ها برد و گفت تا چند روز آينده بهش جواب بدم.
حقوقش تقريبا 200.000 تومانِ البته زمانش و شرايطش يك مقداري مشكل طولاني هست كه ميشه پاي تجربه اي كه در اين كار كسب ميكني ازينا صرف نظر كني.
آره بالاخره كار هم رديف شد. همه چي روبراست الي يه چيز!؟ آره يه چيزش كمه! يه تاير زندگيمون ميزنه! اونم نبود شيوا خانومه كه هم دلم براش يه ذره شده و هم اينكه انگيزم را براي آينده گرفته!
مگه من چيم كمه بخدا ميتونيم با هم خوشبخت باشيم. سربازيمم كه رفتم تازه و تازه درسمونم هر جفتمون بهتره با هم بشينيم و ادامه بديم...
باور كنيد ما مشكل جدي نداريم. شيوا جون برگرده دوباره با هم سرحال و سرزنده ميشيم و من يكي كه خودم كلي انگيزه براي زندگي ميگيرم!!

آره میشه دوباره از نو شروع کرد و محکم و استوار به راهی زیبا ادامه داد...


گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اَند
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوگواران تو اَند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک اما
آيا باز مي گردي؟
چه تمنّاي محالي دارم؛خنده ام مي گيرد...


شيوا جان گلي كه هنگام آمدنت در دلم كاشتي ميداني چه بود؟ گل اميد! گل اميد تو از جنس گل هميشه بهار بود كه هرگز خشك نميشود... حتي اگر پژمرده هم شود، با نور حضورت جان از سر ميگيرد.
خورشيد زيباي من؛ من در زمستان طعم گرماي تو را با تمام وجود حس كردم. باغبان گل هاي نرگس و ياس، برگرد كه زمين مرده منتظر طلوع جاويدان توست...
يادت باشد اينجا همه آهسته اسم تو را زمزمه ميكنند... شيوا... شيوا... شيوا...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازي گوش
و او يک ريز و پي در پي دم گرم و چموشش را در گلويم بفشاند
بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
سکوتي که هر نفس گويد هزاران بار دوستت دارم شيوا...


اين گلاي نرگسم چون ميدونم خيلي دوست داري تقديم ميكنم به حضورت كه اميدوارم توي اين بهار سبز، سبز سبز باشه...

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام           گل کرد خار خار شب بی قـراری ام
تا شد هـــزار پاره دل از یک نـــــگاه تو           دیدم هــزار چشم در ائینه کاری ام
گرمن به شوق دیدنت از خویش میروم          از خویش میروم که تو با خود بیاریم
بود و نبود من همه از دست رفته است         باری مگــر تو دست بر آری به یاریم
کـاری به کار غیـــر نـــدارم که عاقــــبت          مرحـــم نــام تــو بر زخــم کـاری ام
تا سـاحل قرار تو چون مـــوج بی قــرار          با رود رو به سوی تو دارم که جاریم
بــا ناخُنـــم به سنــگ نوشتـــم بیــــــــا          بیا زان پیشتر که پاک شود یادگاریــم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
یادش بخیر اون روزای زمستونی...

من شیوا چه عالمی با هم داشتیم...

تو اون روزای سرد زمستونی دستای گرم همدیگر را میگرفتیم و توی اون سرمای شدید از گرمای عشق همدیگه تنمون سرمایی دیگه حس نمیکرد. یاد اون روزا بخیر.

عکس زیر هم تقدیم میکنم به شیوا خانوم به یاد اون روزای زمستونی و بهش میگم: زود برگرد عزیزم که جات خیلی خالیه... (به کسی نگی ها آخه حسود زیاده: شیوا جونم دوستت دارم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط سهیل | 

دل از من برد و روي از من نهان كرد
خدا را با كه اين بازي توان كرد

شب تنهائيم در قصد جان بود
خيالش لطفهاي بيكران كرد

چرا چون لاله خونين دل نباشم
كه با ما نرگس او سرگران كرد

كرا گويم كه با اين درد جانسوز
طبيبم قصد جان ناتوان كرد

بدانسان سوخت چون شمعم كه بر من
صداي گريه و بربط فغان كرد

صبا گر چاره داري وقت وقتست
كه درد اشتياقم قصد جان كرد

ميان مهربانان كي توان گفت
كه يار ما چنين گفت و چنان كرد

عدو با جان حافظ آن نكردي
كه تير چشم آن ابرو كمان كرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط سهیل | 

سر ساختن اين وبلاگ چند نفري كه شامل خود شيوا خانوم و دو تن از دوستانش ميشه به من توهين بزرگي كردن و منو عقده اي خطاب كردن.
منم دلايلم را براي ساختن اين وبلاگ مينويسم و قضاوت را بعهده ايشان و خوانندگان محترم ميگذارم:
- دليل اولم براي ساخت وبلاگ اين خصوصيت من هست كه نميتونم هيچ دردي را توي دلم نگه دارم و دوست دارم با ديگران درد دل كنم. بعد از اين حادثه هم من كسي را به غير از خوانندگان كنوني وبلاگم نداشتم.
چند تايي هم صحبت هم سر اين وبلاگ پيدا كردم تازه!
- دليل بعدي من جلب توجه شيوا كه اون موقع داشت منو ترك ميكرد بود! خب مي بايست چه ميكردم؟ ميرفتم به پاش ميفتادم!؟!؟ كه اوضاع بدتر بشه و خودم را خوار و خفيف ميكردم؟!؟ يا مي رفتم شب تا صبح در خونشون مي ايستادم و ناله ميكردم تا همسايه ها زنگ بزنن 110 بياد ببردم؟!
- دليل بعدي من هم آگاه كردن شيوا خانوم و گفتن ناگفته هاي كوچكي كه تا به حال بين ما اتفاق افتاده بود.

آلانم به دوستان عزيزم (م.ع) و (پ.م) عرض ميكنم كه؛ دوستان من آدم عقده اي نيستم! من فقط شيوا رو دوست داشتم و اين وبلاگم فقط به عشق اون ساختم و هيچ هدف منفي در اين كار نداشتم همتون شاهدين كه من در هيچ مورد آدرس و نشاني دقيق ندادم و خيلي چيزها را در اين راستا و به خاطر شيوا خانوم و اطرافيانش سانسور كردم. چون همونطوري كه شيوا براي من عزيز بود و هست اطرافيانش هم به همون اندازه براي من محترم بودن و هستن!
دوست عزيز (پ.م) كه از دست من يه كمي ناراحتن را نيز همين جا ازشون معذرت خواهي ميكنم و بهشون ميگم ببخشين كه من كمي رك صحبت ميكنم آخه اخلاقم اينه و منظور ديگه اي نداشتم.

در آخرم به شيوا خانوم در مورد مسائل مادي اين مسئله را متذكر ميشم كه من هيچ چيز نداشتم ولي همون مقدار را كه داشتم دوست داشتم با عشق به پاي يك يار وفادار و مهربان بريزم و اونوقت هيچ منتي هم سرش نميگذاشتم.
شيوا تو براي من خيلي با ارزش بودي اونقدر كه يك تار مويت برام صدها هزار تومان ارزش داشت و كاري كه خودم ميكردم را در مقابل عشقي كه به من داشتي بسيار بسيار ناچيز مي دونستم.
به قول حافظ زيبا سخن:
سر و زر و دل و جانم فداي آن ياري ... كه حق صحبت و مهر و وفا نگه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 3:48 قبل از ظهر  توسط سهیل | 

يادمه شيوا روزاي اول بهم مي گفت شما پسرا همتون مثل هم ميمونيد. اما من بهش گفتم شيوا خانوم من با همه اونايي که ديدي فرق دارم. اينو باور کن لطفا!
البته اينو به دو جهت بهش گفته بودم يکي به اين جهت که از رفاقتم قصد سوء استفاده به هيچ وجه نداشتم يکي هم به دليل اينکه آدم احساساتي بودم.
(اونم که خيلي خوب درکم کرد و تمامي احساساتم را زير پا نذاشت!!)
خلاصه آلان بعد اين مدت ميفهمم چرا براش اين قضيه پيش ميومده و توي رفاقتهاش بد مياورده و به نظر من نارو مي خورده؛ البته ناگفته نماند که اون ميگفت من از هيچ کس نارو نخوردم و به همه نارو زدم - که منم اينو باورم نميشه!
چون هميشه ديدش نسبت به عشق و دوست داشتن منفي بود!
آره من ميخوام بگم مشکل از جانب خود ايشونِ که فکر ميکنه پسرا همه مثل همن. آره خوب اگه شما يا هر پسر ديگري هم جاي من بود و ميديد. که هر کاري ميکنيد اعتماد طرف مقابل را جذب کنيد و در اين زمينه هم موفق نشيد، بالاخره يه جا کم مياريد و يه حرفها و رفتارهايي پيش مياد که اين شيوا خانوم فکر ميکنه تقصير از جانب پسراست و همشونم مثل همن!!
بخدا شايد شما باور نکنيد من اين مدت تمام زندگيم را پاي شيوا گذاشتم که اعتماد اونو به خودم جذب کنم. يک بار نشد که در پرده و ابهام باهاش صحبت و رفتار کنم که خدايي نکرده بهم شک کنه يا کار مشکوکي بخوام بکنم. البته واقعا هم همينطور بود و من مشکلي نداشتم! و شايدم مشکلم از همين بوده ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
هميشه باهاش صادق و رو راست بودم بخدا. حتي يک دفعه يکي از فاميلهامون که دختر بود و از تهران هم آمده بود بدليل بلد نبودن شهر ما از من براي رفتن به چند بيمارستان و مرکز پزشکي کمک خواست و منم اين کار را کردم و جاهايي که ميخواست بردمش تو اون روزم از ترس اينکه يه بار خود شيوا يا دوستانش منو نديده باشن و شيوا خانوم ناراحت بشن من اين فاميلمون را بردم و به شيوا معرفي کردم.
نه اينکه بترسم از شيوا؛ بلکه ميخواستم کاملا باهاش رو راست باشم. اون روز اين فاميل بنده خدامون را وسط خيابون رها کردم که شيوا بهم زنگ زده بود باهام قرار گذاشته بود و کلي شرمندش شدم!
هميشه وقتي زنگ ميزد و ميگفت من فلان جا هستم من خودم را به سرعت حالا شده با ماشين دربست دويدن و يا... سر قرار ميرسوندم که يه وقت منتظر نمونه و ناراحت نشه!
هر وقت يه حرفي ميزدم که ميديدم ناراحت شده باور کنيد شب خوابم نمي برد تا يه طوري از دلش در نمي آوردم... آخه بچه ها اينا نشونه چيه؟! تنظاهر؟؟! دروغ؟؟! کلک؟؟! آخه اين انصاف بود که شيوا خانوم بره و منو تنها بذاره؟؟؟ شما بگين؟
من هيچ وقت نميتونم فراموشش کنم... اونم نميتونه! من مطمئنم! آخه مگه ميشه من هر لحظه به ياد اون باشم اما اون نباشه؟!

اميدم تويي نا اميدم مکن جز تو ياري نمي خواهم
سحر شد بگو با کدام آرزو سر به بالين گذارم

(سیزده همگی مبارک!)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط سهیل | 
با سلام خدمت همه دوستان بخصوص شيوا خانوم؛
آلان يه 4-3 روزه که ديگه به شيوا زنگ نزدم. خيلي دوست داشتم زنگ بزنم اما مطمئنم که با بي توجهي و تحقير اون مواجه خواهم شد. آخه يک هفته پيش بود که بهش گفتم: شيوا ازت خواهش ميکنم برگرد سر زندگيت.
اما اون خنديد و گفت نه. گفتم يعني ديگه هيچ راهي نيست! اون گفت: نه! هر دفعه ديگه هم که زنگ زده بودم با کلماتي همچون "به تو مربوط نيست". "برام مهم نيست". "به من چه" و از اينجور حرفها مواجه شدم.
ديگه واقعا نمي دونم چه کار کنم. با اينکه دوستش دارم اما ديگه نمي تونم بيشتر از اين تحقير را تحمل کنم! آخه براي منم که دختر قحط نيست که داره اينطوري تحقيرم ميکنه! اصلا مگه من چه کمبودي دارم، مگه چه کار کردم.
اشکال من تحقيق کردن بوده؟! که اينم حق من بوده که بفهمم با چه کسي قراره زندگي کنم! اونم اگه فهم اينو داشت بايد ميفهميد که من کار اشتباهي نکردم!
آره قبول دارم يه حرفهايي و تهديد هايي هم کردم بعد اينکه اين حرفها را در موردش شنيدم؛ اما بخدا فرداش تکذيب کردم و معذرت خواهي کردم ازش اما خب عصباني بودم، اونم نه به خاطر حرفهايي که درباره اش شنيده بودم بلکه بخاطر حرفي که در مورد اينکه "بايد منو فراموش کني" زده بود!
خيلي برام سخت بود بعد اين همه علاقه و وابستگي بشنوم که "برو ديگه دوستت ندارم و منو فراموش کن!"
به هر حال اميدوارم هر چه زودتر متوجه اشتباهش بشه!
يه طورايي هم حدس ميزنم که داره ميره تهران بعد از عيد؛ فکرم ميکنم براي هميشه داره ميره... واسه همينم شعر زير را تقديمش مي کنم و بازم ميگم: "شيوا خانوم دوستت دارم"


غصه نخور مسافر...

غصه نخور مسافر، اينجا ما هم غريبم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم

فرقي نداره بي تو بهارمون با پائيز
نميبيني که شعرام همه شدن غم انگيز

غصه نخور مسافر، اونجا هوا که بد نيست
اينجا ولي آسمون، اشک ريختنم بلد نيست

غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت

غصه نخور مسافر تلخ هواي دوري
من که اينو ميدونم که تو چقدر صبوري

غصه نخور مسافر بازم ميايي به زودي
ما را بگو چه کرديم از وقتي تو نبودي

غصه نخور مسافر، غصه اثر نداره
از دل تو ميدونم هيچکي خبر نداره

غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند
ارديبهشت که ميشه تو برميگردي، لبخند

غصه نخور مسافر هميشه اينجوري نيست
هميشه که عزيزم راهت به اين دوري نيست

غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر؛ غصه نخور ستاره

غصه نخور مگه تو کنار دريا نيستي
من چشم به رات ميمونم، ببين تو تنها نيستي

غصه نخور مسافر، غصه کار گناه نيست
سفر يه امتحانه، بجون تو بلا نيست

غصه نخور مسافر، تو خود آسموني
در آرزوي يه روزي، که بيايي و بموني

(شعر از: مريم حيدر زاده)

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط سهیل | 

عشق شيرينش مرا فرهاد کرد
او بيامد مرغ دل را ازقفس آزاد کرد

او بشد ليلا و ما مجنون روي ماه او
قلب ويران مرا آباد کرد

نام شيرينش تمام تلخي عمرم زدود
قبل او دنيا برايم اينچنين زيبا نبود

اميدم تويي نا اميدم مکن جز تو ياري نمي خواهم
سحر شد بگو با کدام آرزو سر به بالين گذارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط سهیل | 

سلام ای تنها بهونه، واسه نفس کشیدن
هنوزم پر میکشه دل واسه به تو رسیدن


                            ***

نمیگم خطا نکردم، من که ادعا نکردم
همه گفتن بی وفایی، من که اعتنا نکردم

عازم سفر شدی تو، من دلم میخواست بمونی
واسه موندن تو اما بخدا دعا نکردم

میدونم دوسم نداری حتی قد یه قناری
اما عاشقم هنوزم بدون اشتباه نکردم

ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های رویا
ایندفه تو اومدی، من به قرار وفا نکردم

زیر دین ناز چشمات، عمری دارم میسوزم
تا خاکستری نشه دل، دینم ادا نکردم

اومدم واسه نصیحت به بهونه یه صحبت
عمرشون کلی تلف شد، چون تو رو رها نکردن

راه آسمون که بستس، گرچه قلبامون شکستس
تا به حال اینقدر خدا را اینجوری صدا نکردم

تو منو گذاشتی رفتی، خواستی من دیوونه تر شم
باورت نمیشه شاید اخه جون فدا نکردم

                             ***

برو به خاطر خودت؛ اما به من یه قول بده
هر جای دنیا که بری دیگه نشو مال همه

رسم که لحظه سفر یادگاری به هم میدن
قشنگ ترین هدیه تو، تو قلب من یه مشت غمه

شاید اینو بهم دادی که همیشه با من باشه
حق با تو، تو راست میگی غمت همیشه پیشمه

دیدی گلا، شب که میشه اشکاشونو رو میکنن
یادت باشه چشم منم، همیشه غرق شبنمه

تو میری و اسم منو از رو دلت خط میزنی
اسم قشنگ تو ولی همیشه هر جا یادمه

چشمای روشنت یه کم کاش که هوای منو داشت
تنها توقعم فقط یه بار جواب ناممه

(شعر از: مریم حیدر زاده)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
تقدیم به عزیزم که همیشه دوستش خواهم داشت حتی اگر...

بدجوری دیوونتم من، فکر نکن این اعترافه
همیشه نبودن تو کرده این دلُ کلافه

میدونم فرقی نداره، واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد، بودن و نبودن من

میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یک کس اینو نوشته

اما روح من یه دریاس، پر از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجر حرفای مردم

آخ! که چه لذتی داره ناز چشمات کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

من که آسمون نبودم، اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم را بخدا اون بیگناهه

تو که چشمای قشنگت خونه صد تا ستارس
تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوبارس

بیا مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم بیا و بهم کمک کن

(شعر از: مریم حیدر زاده)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط سهیل | 

امروز یک مطلبی را در وبلاگ یکی از دوستان خوندم که حیفم اومد اونو توی وبلاگ خودمم نذارمش!

عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:
مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و تعهد است:
 
1- مرحله مجذوب شدن
واكنــش مـثـبـت نسـبت به يك شخص است كه خود به دو مرحله تقسيم بندي ميگردد:

* مجذوب شدن فيزيكي: هنگامــي روي مــــي دهد كه جـسم شمـا نــــسبت به يك شخص از خود واكنش نشان ميدهد. واكنشهايي همچون: افزايش ضربان قلب، افزايش درجه حرارت بدن، تعريق كف دستها و دلهرگي. اين مرحله سطحي ترين و ابتدايي ترين مرحله عشق ميباشد اما در عين حال يكي از قدرتمند ترين عوامل است.
* مجذوب شدن عاطفي: هنگامي كه اوضاع و احوال مساعد و مطلوب باشد شكل ميگيرد. پس از آنكه شما از لحاظ فيزيكي مجذوب شخصي گرديد سپس باب گفتگو را با وي خواهيد گشود و اگر متوجه شديد كه اشتراكاتي با يكديگر دارا ميباشيد از قبيل سرگرميها، طرز تفكر، ايدئولوژي، شغل، تحصيلات، علايق و ديگر زمينه هاي مشترك سپس از لحاظ احساسي مجذوب يكديگر خواهيد گشت. همچنين مجذوب شدن از لحاظ عاطفي حتي ميتواند در فقدان مجذوب شدن از لحاظ فيزيكي نيز به وقوع بپيوندد. در اين صورت پيوند و رابطه مستحكم تري ممكن است ميان دو فرد ملاقات كننده پديد آيد. زيرا پيشداوريها و پيش فرضهاي مبتني بر ظاهر فيزيكي ديگر وجود نخواهند داشت.


2-دلربايي
در اصل به عمل تلاش براي تاثيرگذاري و جلب توجه و نظر فردي ديگر توسط توجه متقابل و اهداي هدايا و غيره اطلاق ميگردد. دلربايي نيز دو قسم است:

دلربايي خودخواهانه و دلربايي غير خودخواهانه و با خلوص نيت.

دلربايي خود خواهانه: هنگامي روي ميدهد كه شما اقدام به اعمال رمانتيك ميزنيد صرفا بمنظور منفعت شخصيي خودتان. مانند هديه دادن براي تحت تاثير قرار دادن شريك خود. در واقع شما دلربايي را بعنوان يك آلت و به عنوان معامله بكار ميبريد.
دلربايي خالصانه:هنگامي روي ميدهد كه شما تنها براي دلخوشي و لذت شريكتان دست به اعمال رمانتيك ميزنيد. شما نيز تنها از خوشحالي و لذت شريك خود ابراز خوشنودي ميكنيد.

دلربايي (و يا عشق) خودخواهانه خيلي زود به سردي گراييده و زايل ميگردد. اما دلربايي ( و يا عشق) عاري از هر گونه خودخواهي تداوم خواهد يافت. از آنجايي كه دلربايي و رمانتيك بودن يك عمل ميباشد بسياري از افراد كه مدت زيادي را با يكديگر گذرانده اند آن را به دست فراموشي ميسپارند اما با تلاش آگاهانه قادر خواهند بود شعله هاي آن را مجددا افروخته سازند.

3- مرحله هوس (اشتياق مفرط)
آرزوي داشتن فردي، تا آن حد كه جدايي از آن فرد غير ممكن ميگردد. اين هنگامي است كه رابطه احساسي مبدل به رابطه فيزيكي ميگردد. اين مرحله بسيار حائز اهميت است. اين مرحله لحظه اي است كه رابطه به يك دو راهي منشعب ميگردد كه دو فرد ميبايد يكي از آن دو راه را براي ادامه مسير برگزينند: يك راه كه به تباهي مي انجامد و مسير ديگر كه به مرحله والاتر منتهي ميگردد.

4- مرحله صميميت
به يك ارتباط تنگاتنگ و بسيار نزديك اطلاق ميگردد. دو فرد افكار، عقايد، احساسات و روياهايشان را با يكديگر قسمت ميكنند. در يك صميمت حقيقي چيزي براي پنهان ساختن از يكديگر وجود نخواهد داشت. صميميت يك پديده ناگهاني نبوده بلكه يك روند تدريجي و پيشرونده ميباشد كه هيچگاه متوقف نميگردد. هرگاه صميميت در يك رابطه وجود نداشته باشد ممكن است آن رابطه براي مدتي دوام بياورد اما هميشگي نخواهد بود.

5- مرحله تعهد
به التزام براي صادق و وفادار ماندن به همسر خود در سراسر سختيها و خوشيهاي زندگي اطلاق ميگردد. اگر شما قادر بوده ايد تا اين مرحله از عشق پيشروي كنيد پس چرا ميخواهيد به همه چيز پشت پا بزنيد؟ به يكديگر گوش دهيد، با يكديگر سازش كنيد و به خاطر داشته باشيد كه براي دستيابي به اين مرحله و موفقيت مسير دشواري را پيموده ايد. بنابراين قدر جايگاه خود را بدانيد.

(برگرفته شده از وبلاگ: بهروز کامپيوتر)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
بوسه بزن تو چشم من، چشام که خواب ندارن                    براي رد پاي تو هميشه جاي دارن
پرسه بزن تو ياد من، که دل خوشم به يادت                     چه کار کنم؟ دل عاشق، دل بدجوري ميخوادت
نگاهتُ از من نگير شب بي ستاره ميشه                     مهتاب زده، چادر شب بدجوري بيچاره ميشه
بيا که پل بسته برات دستاي من، گذر مکن                    ستاره خيال من با من شب سحر کن
                                                                       ***
غزل چشم سياهت شبِ يلدام چراغون ميکنه                    يه چيزي داره نگاهت، منو تا معجزه مهمون ميکنه
دست تو محفل ياس، روي التماس گونه هاي من                    شونه هات محرم با من، شرم گريه هامو پنهون ميکنه
چه کنم؟ شب که سر و صداها کمرنگ ميشه                     بيشتر از رويا دلم براي تو تنگ ميشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط سهیل | 

دوباره عيد شد اما عيد امسال براي من هيچ رنگ و بوي خوشي نداره!
آره شدم ديگه آيه ياس، يادمه به شيوا ميگفتم بهار امسال با تو برام خيلي زيباتره! اما نمي دونستم بدون اون بهاري برام وجود نداره!!
ديروز بهش زنگ زدم که عيد را تبريک بگم. اونم خيلي ازم استقبال کرد مثلا!!!! به محض اينکه سلام کرديم و عيد مبارک باد نثار هم کرديم ميدونيد چي گفت؟!؟
گفت: خب ديگه تبريکت را گفتي!! گفتم آره اما دوست دارم باهات يه کمي صحبت کنم. ديدم داره کلنجار ميره و با اين و اون صحبت ميکنه... گفتم مزاحم نباشم يه بار!؟
اونم گفت چرا هستي منم که خيلي ناراحت شدم خداحافظي کردم! آره من روزي هزار بار دلم ميشکنه؛ اما عيبي نداره؛ به قول معروف پوست ما کلفته!!
هر روز و هر روز خاطراتم که با شيوا داشتم زنده ميشه و همينطور برخوردهاي اخيرش با من جلوي چشمم مياد و اشک را از گونه هايم سرازير ميکند...
دلم نميخواهد اين را بگويم چون اميد در دل من هميشه زنده است اما انگار او ديگر رفته است... ولي من همچنان دوست ميدارمش چون ميشناسمش به پاکي و يگانگي...
ايکاش در اين ميان تقصيري داشتم و او قصد رفتن ميکرد... اما بيگناه ميسوزم و ميسازم... ولي ميدانم سر بيگناه تا پاي چوبه دار ميرود اما بالاي چوبه دار نه!
در آخر هم اين شعر منصور را که فکر کنم وصف حال الان منه تقديم شيوا ميکنم:

عيد و امسال، عيدي ندارم...
گذاشتي رفتي عزيزم، من بي قرارم...
عيد و امسال تنهاي تنهام...
بجاي عيدي عزيزم من تو را ميخوام...

از وقتي رفتي، غمگينه خونه...
گريم ميگيره با هر بهونه...
رفتي و موندم با اين همه درد...
هرگز نميشه فراموشت کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشته های یک عاشق دلسوخته برای یارش...

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1385
اسفند 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 





Powered by WebGozar