تبليغاتX
وبلاگ ستاره سهیل
وبلاگ سهیل و شیوا

خوش به حال پرنده ها آخه اونا بهار که ميشه تازه جفتشونو؛ عشقشونو پيدا ميکنن! اما من چي؛ بهار که شد تازه تنهاي تنها شدم!
شيوا خانوم تا حالا فکر ميکردي که سال جديدتو با شکستن دل يکي که خيلي دوستت داره شروع کني؟؟ فکرشم ميکردي خانومي؟؟
من که ديگه نه بهار و نه پائيزو زمستونو بدون تو دوست ندارم!
چون پائيز منو ياد به تو رسيدن؛ زمستون منو ياد با تو بودن؛ و بهار منو ياد بي تو بودن ميندازه! به هر حال همه جا رنگ و بوی تو را داره عزیزم...

امیدوارم سال خوبی داشته باشی. دوستت دارم.

سال نوی همگی مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
بهار انگار تو راهه؛ اما دل من یکی که دیگه بهاری نمیشه! آخه چه فایده داره هوا بهاری بشه اما دل آدم هنوز حال هوای زمستونی داشته باشه؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط سهیل | 

عاقبت بعد اون همه عشق، احترام، خاطره و ... میگی: دست از سرم بردار!!
نمیدونم چی بگم بهت؟! بگم متنفرم از این کارات یا بگم دوستت دارم؟!
یادمه روزای اول که داشتیم قول و قرارامون میذاشتیم بهت گفتم: از این میترسم که یه روز بیایی بگی میخوام برم. گفتم دخترا همشون نامردن؛ چون یه روز میان میگن دوستت دارم اما فردا که بشه میگن دیگه نمیخوامت!
تو هم گفتی نه پسرا نامردن؛ این کارها را اونا میکنن!
حالا دیدی؟؟
اصلا یادته شرط بستیم سر این قضیه؟؟ حالا چی شده که میخوایی به خاطرش شرط ببازی؟؟

...آره... دیگه شیوا منو نمیخواد... بهش میگم مگه چه کار کردم؟ بهش میگم آخه من دوستت دارم! اونم میگه خب به من چه!! آره... این مشکل خودمه که اونو دوست دارم و الانم براش شدم یه مزاحم که گاه و بیگاه بهش زنگ میزنم!
امروز بهم گفت اصلا میخوام بجات یه اسباب بازی نو بخرم؛ اصلا شایدم بخوام برم سراغ اسباب بازی های قدیمیم!
بخدا نمیتونم باور کنم که اون میخواد بره... آخه من عادت کردم که غمهای بزرگم را هیچ وقت باور نکنم!
صداشو دوست دارم نگاشو که بیشتر اوقات ازم دریغ میکرد را هم دوست دارم حتی زنگ تلفن هاشو نیز دوست دارم. ایکاش با من یه کم مهربونتر بود... آخه مگه من چکارش کردم؟؟ فقط اونو فقط فقط واسه خودم میخواستم!
بدون اون فقط دارم ثانیه ها رو میشمرم...
بخدا باز دلم تنگ شده واسه اون گرمی دستاش. واسه اون نگاههای دزدکیش؛ ایکاش میتونستم دستای ظریف و قشنگشو باز توی دستام بگیرم و با تموم وجودم بهش بگم دوستت دارم بهترینم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط سهیل | 

تازه از بیرون برگشته بودم که دیدم گوشیم زنگ خورد. شماره را نگاه کردم دیدم شیوا هستش. تا اومدم جواب بدم قطع کرد و زنگ زد به خونه. با حالتی عصبانی برگشت بهم گفت چرا پس اسم منو از تو وبلاگت حذف نکردی؟؟ منم گفتم: آخه وبلاگ بی معنا میشد! یک دفعه دیدم مامانش اومد روی خط که منم سریع قطع کردم. اونم بعد چند دقیقه زنگ زد و گفت داری با این کارات حالم بهم میزنی! تازه تو وبلاگ دختر خواهرشم برگشته بود گفته بود که من خزعبلات میگم و دیوونه هم خطابم کرده بود... آخه راست میگه آدم خیلی باید دیوونه باشه که یه آدم سنگدل را دوست داشته باشه... ولی بهرحال چه میشه کرد منم اون دیوونه را دوست دارم!

تو به من گفتي ديوونه

من كه بي صدا نشستم حرفاي تو شد بهونه
همه شاهد بودن اون روز تو به من گفتي ديوونه


ديگه بي قراري بسه مگه چه گناهي كردم
چرا مي زني تو ذوقم،ليلي تك زمونه


شبا تا صب مي شستم تورو اون بالاببينم
آخه اون كه من ميخواستم جاش فقط تو آسمونه


تو يه كتابي خوندم هر كسي كه بختش سياهه
هر كي كه خوشي نديده متولد خزونه


من كه پاييزي نبودم پس چرا بختم سياه شد
آره تقصير كسي نيست يار ما نا مهربونه


حالا كاراي منم شده واستون سوژه ي خنده
باشه اشكالي نداره باز بهم بگين ديوونه


طاقتم خيلي زياده كس ديگه جاي من بود
نفرينو با گل مشكي مي فرستاد دم خونه


هرچي دوس دارين بخندين،خوش باشين تو دنيا اما
سرنوشتتون الهي چي بگم...خدا مي دونه

(بر گرفته از وبلاگ: الی خانوم)

آخر تلفنشم که گفت: بدو آلان تمامی این حرفها را هم توی وبلاگت بزار که منم گوش کردم (البته به مسخره گفت!!) آخه من دیگه کسی را ندارم که دردم را بهش بگم اونم که دیگه باهام حرف نمیزنه پس این تنها دفترچه خاطرات باهام مونده...

نمیدونم شاید آلان نشسته و داره با دوستاش منو مسخره میکنه! شایدم دلش مثل من آشوبه! نمیدونم... شما نظرتون چیه؟ لطفا نظرتون را بگین؟

هر کس به طریقی دل ما میشکند

بیگانه جدا دوست جدا میشکند

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست

من در عجبم دوست چرا میشکند؟!

شیوا خانوم یه کار دیگه هم کرده که براش خیلی متاسفم! اینطوری میخواد کارای خودشو توجیه کنه انگار!

اون رفته و توی وبلاگ یکی از بچه ها نوشته:

متاسفم برای شما و برای هر کس که حرفهای سهیل را باور کرده.

منم همینجا به شیوا خانوم میگم مگه من دروغی گفتم؟؟ دروغ من چی بوده؟؟  ببینم نکنه خاطره هاتم دروغ بوده؟!؟! شیوا خانوم من حقیقت را مینویسم و قضاوت را بعهده خدا و دیگران میگذارم...

راستی امروز یکی از دوستانم حرف جالبی زد...

اون گفت: سهیل خان این شیوا خانوم باهات به اندازه کافی سرگرم شده آلانم دیگه مثل یک اسباب بازی ازت خسته شده و میخواد بندازت دور. چرا هی میری دنبالش و خودتو کوچیک میکنی. باور کن اون آلان داره با دوستاش مسخرت میکنه و پشت سرت میخنده!!

سهیل: نمیدونم...؟! بخدا دیگه هیچی نمیدونم؟!

تو را به دادگاه خواهند کشید!!
شاید به حبس ابد محکوم شوی!
جزییات جنایتت معلوم نیست
اما..
اثر انگشتت را
روی قلبی شکسته یافته اند!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته ...

(برگرفته از وبلاگ: نیلوفر) { این وبلاگم خیلی برام جالب بود.}

راستی این آلبوم جدید محسن یگانه که خونده خیلی برام جالب بود انگار همشون را من خوندم برای شیوا... میتونید این آهنگها را از سایت آهنگها.کام دانلود کنید... مخصوصا آهنگی که فکر کنم اسمش نفرین بود!

http://www.ahanghaa.com/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط سهیل | 

امروز خانومي بهم زنگ زد البته بخاطر اينکه بدونه که کي اين حرفها را بهم زده منم راستش را بخواين چون دوستش دارم و نميخواستم ناراحت بشه و مطمئن شه که اين طوطئه از جانب من نبوده بالاخره بهش گفتم.
اما قبلش قسمش دادم که کاري نکنه و به هيچکسم نگه چون من به اون شخص قول داده بودم... آره بهش گفتم اونم اون شخص را ميشناخت و گفت که اون به خاطر اينکه من به هم محلشون گفتم که دوست دخترش قبلا شوهر داشته با من لج افتاده و اين حرفها را از خودش در آورده. (حالا اینکه شیوا خانوم هم محل این پسره را از کجا میشناخته خودش ماجرا داره...؟!؟)
گفتم مگه اون پسره شناسنامه دوستت را نديده بوده که قبلا شوهر داشته! گفت دوستم المثني گرفته از شناسنامش که تو المثنی هیچ اسمی از شوهر قبلیش نیست! (حالا اینم خودش چیز خوبیه که یاد گرفتیم! بریم واسه هر زنی که میگیریم یه شناسنامه المثنی بگیریم-هیشکیم هیچی نوفهمه!!) خلاصه گفت واسه همينه که اين پسره اين حرفها را از خودش در آورده. و آلانم با ما لج هستش!
خلاصه امروز خانومي گفت که ميتونم واسش ايميل بزنم و حتي بهش زنگ بزنم. خلاصه من امروز خيلي خوشحال شدم. اما فقط خداکنه این حرف هاش الکی نباشه. خدا کنه از ته دلش باشه. خدا کنه...

دوباره هم البته زنگ زد و گفت که لطفا اسم من را از توی وبلاگ بردار من نفهمیدم برای چی گفت این کار را بکنم آخه کی غیر از ما دو تا میدونه اصلا مگه همین یک شیوا و سهیل تو دنیا وجود دارند؟! به نظر شما برای چی خواست که من اسمش را بردارم؟؟ آخه وبلاگم بی مزه میشه!!

بچه ها برام دعا کنید که همه چیز خوب پیش بره و من دوباره بتونم با شیوا مثل گذشته ها بشم... دعا کنید...
من همین جا به شیوا میگم که اگه برگرده هیچ کینه ای ازش به دل ندارم و اصلا چرا ما نباید دوستای خوبی برای هم باشیم. چرا بجای نوشتن از شادی هامون باید از غم هامون بنویسیم، آخه چرا؟؟ دنیا دو روزه یک روزشم که گذشته...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط سهیل | 

من به شيوا تلفن زدم و بهش گفتم شيوا بيا همه چيز را از نو بسازيم و از صفر شروع کنيم. اونم گفت باشه. گفتم ولي اگه بفهمم که با کسي ارتباط داري من ميدونم و تو ها!!! اون بجاي اينکه بگه نه. مي دونيد چي گفت!؟
برگشت گفت که مثلا چه کار ميخوايي بکني؟! گفت: من اگه با کسي دوست شم عمرا تو تا 100 سال ديگه هم بفهمي!!
من که ديدم زيادي شيوا دور برداشته اعصابم به هم ريخت و شروع کردم به گفتن اينکه من همه چيز را مي دونم حتي ميدونم اسم فلان دوست پسرت را!! وقتي اينا را بهش گفتم کلي جا خورد! بهش همه چيز را تقريبا گفتم اونم اولش يه قهقهه ديوانه وار زد و بعدش با فحش گوشي را قطع کرد.
بهش گفتم چي شد. گفت بگو اينا را کي گفته!؟ منم گفتم که قول دادم و نمي تونم بگم! اون گفت تو خيلي احمقي که اينا را باور کردي. گفتم من باور نکردم! گفت چرا همه اينها دروغن. و باز تلفن قطع شد.
دوباره که تلفن زد گفت که بايد منو فراموش کني! گفتم چرا؟!؟ اون گفت: من يه مريضي دارم که تا حالا بهت نگفتم. منم که ديگه با اين اوضاع پيش اومده و اين حرفش که گفته بود تو مطمئنم از من متنفر خواهي شد... گفتم نکنه ايدز داري؟
اونم برگشت گفت: برو گمشو! من گفتم خوب چميدونم تو بگو: اون گفت که من کم خوني شديد دارم و اين حالات عصبي و غير رمانتيکم هم به همين دليله! گفتم تو دروغ ميگي! گفت نتيجه آزمايش خونم را بهت نشون خواهم داد! (که البته اين کار را تا حالا نکرده هنوز)
گفت تو بايد بري دنبال زندگيت و منو فراموش کني. من به درد تو نمي خورم...
من ديگه واقعا گريم گرفت و گفتم تو دروغ ميگي. گفتم بهش خفه شو خواهش ميکنم. گفتم که حق نداره منو تنها بذاره!! داشتم گريه ميکردم. آخه دست خودم نبود... آخه دوستش داشتم!
بعد چند دقيقه مجددا بهم زنگ زد و گفت که بگم کي اين آمارها را بهم داده. منم گفتم نميگم.
از اين حرکتش خيلي متنفر شدم و باز هر چي اصرار کرد بهش نگفتم!
انقدر عصباني و متنفر شدم که رفتم خيابون و بهش زنگ زدم (چون کالرآي دي داشتن)... نمي دونستم دارم چکار ميکنم! شروع کردم به بدو و بيراه گفتن بهش و بعد هم تهديدش کردم که بايد بياد خونمون اگه نياد آبروش را خواهم برد!! نمي دونم چرا اين کار را کردم باور کنيد اگه هدف من از اول اين کارا بود تو اين 5 ماه ميتونستم اما من دوستش داشتم و فقط اون لحظه ديوونه شده بودم!
خلاصه اونم برگشت گفت خفه شو و اول بگو چه کسي اين آمارها را بهت داده تا منم بيام! منم باز نگفتم!! چون به طرف قول داده بودم و ممکن بود براش بد بشه!
اون آخرش برگشت گفت که من عقده اي هستم و ديگه نمي خواد صدام را بشنوه! و قطع کرد! منم دوباره زنگ زدم... هي زنگ زدم... ديوانه وار هي زنگ زدم اين ميون چندين دفعه مامان و باباش گوشي را برداشتن و منم حرف نزدم ديگه فکر کنم اونا هم شک کرده بودن!
اين ماجرا گذشت و من از اين حرف هايي که زده بودم پشيمون شدم... اما ديگه فايده اي نداشت اون ديگه جواب تلفن هاي منو نميداد يا اگرم با گير دادن من مواجه ميشد و تلفن را بر مي داشت جواب سر بالا ميداد...
آره... شيوا داشت ميرفت و من از همه دنيا نا اميد شده بودم! زنگ زدم... ايميل زدم و ازش معذرت خواهي کردم اما اون ميگفت تو به من تهمت زدي... تو اون حرفها را باور کردي... اما من بهش گفتم همه اينها بهونست. چون نه من اين تهمت ها را زدم و نه اون حرفها را باور کردم. اما صحبت اون از نابخشودني بود!!!
بهش گفتم حتما پاي کسي در ميونه که اينطوري داره با من ميکنه! گفت نه بخدا! (ولي اميدوارم اگه اين يکي رو دروغ گفته باشه يه روز خوش نبينه!)
بعد اون روزها من به دوستش ( پ.م ) تلفن زدم و از اون خواهش کردم که در حق من خواهري کنه و شيوا را از رفتن منصرف کنه اما اونم کاري نتونست بکنه!!!
آره نزديک عيده و من تنهاي تنها دارم ميشم درست عين خدا... آخه خدا خودش تنهاست... اما من نميخوام تنها باشم...
من از خدا يک يار مهربون و با معرفت خواسته بودم اما...
بچه ها برام دعا کنيد... من ديگه اميدم را از دست دادم... کمکم کنيد...

اينم نامه آخر شيوا که برام فرستاده و گفته بعد از اين ديگه جواب من را به هيچ طريقي نخواهد داد!!


Salam baray akharen bar mikhastam bebakhshamet
Vali natonstam har kari kardam dedam u on sohil degeh baram nisti
Va ba admae keh poshteh saram harf zadan farghi nadari
Tamam rozhay khob ro moror kardam ama fayedeh nadasht
To ba bavareshon hamchezo kharab kardi va sakhtanesh degeh gheyer momkeneh
Shayad ghesmat in bodeh shayad khoda nmikhasteh
Hala u bro donbal zendeget manam behal khodam bezar
Nadegeh nmisheh midonam bezar tanha bemonam
Degeh ashkatam bram faydeh nadareh man khasteh shodam
Khodahafez bray hamesheh
Badaz in na javab tel midam naemail na oof ok
bye

ديگه با رفتن شيوا با رد شدن من از هر يک از کوچه ها و خيابون ها ياد اون برام زنده ميشه و دلم آتيش ميگيره... دلم خيلي هر روز ميگيره...ديگه دلم هيچي نميخواد... ديگه به کي ميتونم اعتماد کنم؟!؟
نميدونم در حقش چه نفريني کنم. اما اينو بهش گفتم که اگه بره هيچ وقت نمي بخشمش! چون اون زير قولش زده بود!
آره هيچ وقت نمي بخشمش و اميدوارم که ياد من ياد روزايي که با هم بوديم هميشه دلشو مثل دل من که آلان خونه، آتيش بزنه. اميدوارم با هر کي جز من دوست شد يه روز خوش نبينه!!

بچه ها اینو همیشه به یاد داشته باشین که دنیا دار مکافاته. یا بهتر بگم از هر دست بدین از همون دستم میگیرین. میگین نه؟! چند وقت دیگه شیوا خانوم اینو تجربه خواهند کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
(متاسفانه فعلا بنا به دلايل امنيتي نمي تونم هويت شخص آمار دهنده را فاش کنم)
يه روز از همون روزاي بد که داشتم تو خيابون راه ميرفتم يه دفعه به فکرم رسيد سراغ يکي برم که مي دونستم مي تونه اطلاعاتي از شيوا و دوستاش به من بده ناگفته نمونه که اون شخص اصلا منو نميشناخت اولش. منم دورا دور ايشون را ميشناختم!
من بهش گفتم که قراره با شيوا ازدواج کنم و آلانم دارم در موردش تحقيق ميکنم (واقعيتم همين بود!)
خلاصه بعد از معرفي و آشنايي اون ازم پرسيد که بچه کجام؟ و وقتي ديد که همشهري هستيم شروع کرد به صحبت کردن باهام.
اولش گفت نمي دونم کار درستي ميکنم که اين چيزها رو بهت میگم. اما راستش دلم برات ميسوزه و از اينکه اينا را بهت نگم بيشتر احساس گناه ميکنم!
منم که داشتم ميمردم و زنده ميشدم منتظر صحبت هاي اون شدم. اون گفت که من شيوا و دوستش ( م.و ) را خيلي وقته که ميشناسم... و در موردشون خيلي چيزا شنيدم. به منم گفت بيشتر تحقيق کنم و حواسم جمع باشه!
من ازش خواستم که بيشتر بگه... اونم ادامه داد که ميدونه شیوا قبلا با پسرهايي بوده و اسم اونا را حتي بهم گفت و گفت که يکي از پسرها يک بار براي شيوا جشن تولد تو خونشون برگزار کرده!
و اينکه شنيده که شيوا را با نيسان بردن کاشان و يه اتفاقاتي اونجا براي شيوا افتاده........... واي ديگه داشت خونم به جوش ميومد!! شيوا؟!؟!!؟ آخه مگه ميشه؟!!؟ من که نميتونستم باور کنم!!
از اون پرسيدم مگه اونجا معذرت ميخوام باهاش کسي وري رفته اون گفت ايکاش ور رفته بودن!!!! آخ خ خ... ديگه داشتم آتيش ميگرفتم... دلم مي خواست برم خودمو با شيوا آتيش بزنم!!
نمي دونم شايدم اينا دروغ بودن اما آخه مگه ميشه!! مگه اين پسره چه پدر کشتگي با اين شيوا داشت که بخواد این چرندیات را بگه؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط سهیل | 

يه چند وقتي بود رفتارهاي شيوا عوض شده بود مثلا کمتر باهام بيرون ميومد... وقتي هم که ميومد عجله داشت که بره چند دفعه هم با اظهارات ضد و نقيض گفته بود که منو فلاني ديده و خلاصه يه مقداري تغييرات تو رفتاراش ديدم...
اين روزاي آخرم که باهام بيرون ميومد يکسره غرغر ميکرد که آي خسته شدم... آي ديرم شد... آي بحث نکن باهام... و خيلي حرفهاي ديگه اصلا جرات نمي کردم ديگه بهش بگم چرا داري اينطوري رفتار ميکني!! سريع شاکي ميشد که باز تو دوباره شروع کردي... خسته شدم از دست حرفهاي تکراريت...
اي بابا منم که حساس... اين رفتارهاي شيوا پاک بهم ريخته بود منو... خواب و خوراکم بهم ريخته بود... فکرم ديگه کار نمي کرد... نمي دونستم ديگه بايد چکار کنم واقعا؟!؟! اگه بهش مي گفتم که ناراحت ميشد... اگه نميگفتم که خودم داغون ميکردم... پس بايد چه مي کردم؟!
اين روز آخرم که باهام بيرون اومد يه حرفهايي زد که هم انتظارشو نداشتم هم خيلي منو تو فکر برد...!
مثلا برگشت گفت من اگه يه روز بخوام ترکت کنم ميرم يه شهر ديگه که دستت هم بهم نرسه! يه چيز بدترم گفت! گفت که: من مطمئنم تو يک سال ديگه از من متنفر ميشي! من واقعا منظور از اين حرفشو نفهميدم؟! آيا چيزي شده بود که به من نگفته بود تا به حال؟! هزار جور فکر به مغزم خطور کرد. حتي برگشت گفت من تو را اونتقدرري که تو منو دوست داري، دوست ندارم!
در ضمن تو خيابون يکي را ديد که اولش بهم گفت پسر دائيم منو ديد (امان از اين پسر دايي بيچاره که نمي دونم چه کار کرده بود که هميشه سپر بلاي ايشون بود!) بعدش برگشت گفت دوست پسر دائيم منو ديد! بعد چند دقيقه هم نمي دونم به کيا تلفن زد از تلفن عمومي که توي صحبت هاش داشت ظاهرا به دوستش ميگفت فلاني منو ديد!
خلاصه ديگه خيلي مشکوک شده بود! منم نه جرات اعتراض داشتم و نه امکان بي خيال شدن! آخه دوستش داشتم!!
دفعه بعدم که خواستم باهاش قرار بذارم برگشت گفت که ديگه دوست نداره با من بيرون بياد چون دوباره باهاش بحث بيخود ميکنم. منم بهش گفتم باشه تو بيا ديگه من قول ميدم که باهات بحث بيخود نکنم!

سخته يكي بهت بگه ستاره شو بچينمت
كمي كه بگذره بگه ديگه نيا ببينمت

بهش گفتم فردا پس بيا ببينمت، دلم برات تنگ شده! اونم گفت معلوم نيست و بهم زنگ خواهد زد ساعت 6 منم ناچارا قبول کردم. و فرداش هرچي منتظر موندم خبري از تلفن شيوا نشد که نشد! بعد از ساعت 6 به بعد من هرچي خونشون زنگ زدم خودش برنداشت منم از زور ناراحتي لباسام را پوشيدم و زدم بيرون همه جاي شهر پياده رفتم که ببينم کجاست؟! خيلي ناراحت بودم.. ديگه داشتم از زور غصه و بغض خفه ميشدم!!
ديگه اونقدر راه رفتم که خسته شدم و کمرم درد گرفت و رفتم مغازه يکي از دوستانم نشستم... ساعت حدوداي 9 شب بود که شيوا بالاخره تلفن زد و گفت واقعا متاسفه که نتونسته بياد. منم راستش اين حرفش تموم ناراحتي و خستگيم را از تنم دور کرد. ولي هنوزم فکر اين رفتارهاش آزارم ميداد... اما چه ميشد کرد هنوزم دوستش داشتم...
بعد از اين روزا ماجراي يادداشت بعدي که آمارگيري مجدد من بود پيش اومد که خواهيد خواند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
دو روز به تولد من مونده بود. شب بود و منم براي پرسيدن حال شيوا به بهش تلفن زدم. آخه اون چند روز بود که بخاطر مريض بودنش (عفونت گلوش) بيرون نيومده بود و گفته بود که نبايد بهش باد بخوره!
آخراي صحبتم بهش گفتم که چون نميتونه بيرون از خونه بياد من حاضرم اگه کاري داره براش بيرون انجام بدم.
اونم برگشت گفت اتفاقا يه چيزي بايد بخرم که حوصلش را ندارم از خونه بيرون بيام. منم گفتم چي اونم گفت نمي تونم بگم. و وقتي من اصرار کردم. بهم گفت: IQ واسه پس فردا ميخوام.
منم که دوزاريم افتاده بود خودم را به کوچه علي چپ زدم و گفتم که نميدونم چه چيز را ميگه! گفتم حالا کي ببينمت اونم گفت تا 3-4 روز ديگه نميتونه از خونه بيرون بياد! راستش را بخوايين خيلي ناراحت شدم!
چون کلي مي خواستم تدارک ببينم واسه شب تولدم!! اما گفت که نميتونه منو ببينه تا بعد تولدم.
منم حساس کلي ناراحت شدم!! اما چه ميشد کرد بيخيال!!
فرداي روز تولدم به يه زوري باهاش قرار گذاشتم که ببينمش چون خيلي دلم براش تنگ شده بود اونم اومد. اما دريغ از يک شاخه گل خشک شده!!!!
خيلي ناراحت شدم. با خودم گفتم يعني هر چقدرم که بي پول باشه يعني پول يه شاخه گلم نداشته!! يعني من ارزش يک شاخه گل 700 توماني هم حتي نداشتم!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
من از همون روزاي اول به شيوا قول داده بودم که پروژه پاياني اونو آماده کنم. آلانم ترم آخر شيوا تموم شده بود و شيوا بهم گفته بود که من بايد ظرف يک هفته پروژه را آماده کنم. منم رفتم دانشگاه آزاد و استاد راهنماشون را که استاد منم بود را پيدا کردم و با کلي بحث يکي دو تا پروژه انتخاب کردم که واسشون انجام بدم (البته به استاد گفتم که من فقط کمکشون ميکنم ها!!)
خونه که رسيدم سريعا مشغول شدم. ديدم اگه بخوام اون پروژه هايي را که استادشون گفته انجام بدم بيشتر از يک هفته به طول مي انجامه... پس تصميم گرفتم يک پروژه را که روي کامپيوترم نيمه کاره بود تغييراتي بدم و تکميلش کنم و تحويلشون بدم.
شيوا بهم گفته بود پايان نامه هم بايد بصورت word و تايپ شده باشه منم شب آخر مشغول تايپ و تنظيم پايان نامه شدم و بالاخره يک پايان نامه بصورت PDF و شامل 30-40 صفحه را آماده کردم و همه را زدم روي يک CD.
فرداي اون روزم با شيوا خانوم قرار گذاشتم که يه توضيحاتي در مورد پروژه خدمت ايشون و دوستشون بدم. آخه پروژه مال شيوا بود و دوست محترمشون ( پ.م ). با هم به داخل يک کافي نت رفتيم و منم شروع کردم به توضيح دادن راجع به پروژه.
بعد هم به سمت دانشگاه رفتيم بعد از کلي انتظار و غرغرهاي دوست شيوا که خسته شدم و ... استادشون تشريف آوردن و ما داخل اطاق شديم.
ناگفته نمونه من از دست اين دوست شيوا که انقدر پرو بود با وجود اينکه هيچ زحمتي براي پروژه نکشيده بود و داشت جلوي من غرغر هم ميکرد؛ خيلي ناراحت شدم!
استاد بعد از ديدن پروژه گفت لطفا توضيح بدين. شيوا هم اون چيزايي را که من بهش گفته بودم را با کلي تته پته و پارازيت دادن من توضيح دادن و بعد از اطاق خارج شدن. من نزديک استاد که منو ميشناخت رفتم و گفتم لطفا حفظ آبرو کند و نمره پدر مادر داري به شيوا و دوستش بدهد. ناگفته نماند من به استاد گفته بودم که شيوا نامزد من هست. دکترم که تابلو فهميده بود پروژه کار اونا نيست و کار منه گفت دوشنبه براي دفاعيه بيان تا معلوم بشه پروژه کار خودشون بوده!
منم همه چيز را به شيوا گفتم و براي توضيحات بيشتر فردا را با هم قرار گذاشتيم تا من توضيحات بيشتري بهش بدم.
خلاصه کنم پروژه تحويل شد و دوشنبه هم که شيوا براي توضيح دادن رفت استاد گفت که نمرشون را بالاي 18 رد کرده و نيازي به توضيح دادن نيست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
چند روز به ولنتاين مونده بود. منم در فکر اينکه چي بايد براي يک دختر 24-25 ساله بخرم که ضايع هم نباشه. ديدم خرس و عروسک ماله بچه هاست و بايد يه چيز آنتيکتر بخرم.
خلاصه با کلي صلاح و مشورت با دوستان متاهل و متعهد خودم يک عروسک بچه گربه که دکوري بود و خيلي شبيه واقعي بود را انتخاب کردم.
بعد گفتم يک قاب عکس يادگاري هم ميخرم واسه همين به پاساژ رفتم و به دنبال خطاط گشتم.
شيوا قبلا از يک کلبه زمستوني میون برفا با من صحبت کرده بود. منم همه جا را گشتم تا براي زمينه عکس خطاطي شده همچين چيزي پيدا کنم بعد از کلي گشتن يه نفر را پيدا کردم که حاضر شد اين عکس را برام پرينت بگيرد. بعد از کلي جستجو در کتابها و اینترنت بالاخره يه شعر توپم پيدا کردم که در زير ميخوانيد:
آدم اينجا تنهاست... و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاريست...
حالا نوبت کاغذ کادو بود براي اين دو تا کادو. به يک پاساژ ديگه رفتم. چند جا را گشتم تا دو تا کاغذ کادوي مختلف که با هم ست باشند پيدا کردم.
ظهر روز ولنتاين بود که من کادوها را آماده کردم و به شيوا تلفن زدم و قرار را باهاش يه جا گذاشتم.
بعدازظهر بود و من بايد آماده رفتن ميشدم... همه چيز روبه راه بود منم لباسهام را پوشيدم و به سمت محل قرار حرکت کردم. تو راه هم یه شاخه کل رز صورتی که رنگش به روز ولنتاین بخوره خریدم. به محل قرار رسیدم. آره شيوا خانوم هم اومده بود. با هم رفتيم به رستوراني که تولدش را اونجا گرفته بوديم. اما از شانس بد اونجا به علت تعميرات تخته بود. شيوا گفت اصلا کادوها را بده به من شام را بيخيال!
گفتم اِ اِ اِ اِ مگه ميشه من کلي تدارک ديدم. بالاخره شيوا خانوم را راضي کرديم بريم يه جاي دنجي که يکبار ديگه هم اونجا رفته بوديم... زياد لوکس نبود اما در عوضش دنج بود!
خلاصه ماشين گرفتيم و رسيديم اونجا داخل شديم و نوبت سفارش شام شد. شيوا گفت که من سيرم. با کلي کلنجار من يه پيتزا سفارش دادم و با دو تا سالاد.
حالا نوبت کادوها بود که باز بشن. شيوا قاب عکس را باز کرد. بعد هم اون گربه را از يک طرف کادوش باز کرد و گفت بقيش را خونه باز ميکنم. خانوم خانوما کيفش را بالا آورد و از تو کيفش يه عروسک خرس براي من درآورد که توي يه جعبه طلق دار بود و توش پر خرت و پرت بود (نوشابه... کاکائو... پوشال رنگي...) بعدش گفت ببخشيد اگه خوشت نيومده؟!
منم گفتم مگه ميشه شيوا خانوم چيزي انتخاب کنه که من خوشم نياد!؟

عکسی از کادوی روز ولنتاین شیوا به من

بعد از چند دقيقه شام هم حاضر شد. شيوا شروع کرد به خوردن سالاد منم واسه اينکه يه کم سر به سرش بزارم فلفل را برداشتم و به سمت سالادش حمله بردم. (شيوا زياد اهل فلفل خوردن نبود البته!) خلاصه اونم تهديد کرد که اگه بريزم واي به حالم ميشه منم يه کم ريختم... واي چشمتون روز بد نبينه اونم نامردي نکرد کلي فلفل خالي کرد روي سالاد من!!
خلاصه بعد از کلي هر و کر و شيطنت شام را هم نصفه خورديم و راهي خونه هامون شديم. من شيوا را تا سر کوچشون همراهي کردم و بعد از خداحافظي رفتم خونه.

به من که اون شب با وجود کوتاه بودن زمان کلی خوش گذشت!
ولنتاين بر همه مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
خلاصه روزها میگذشت و من روز به روز به شیوا خانوم علاقه مندتر میشدم.
از طرفی بعضی رفتارهای شیوا منو به شک وا می داشت و همچنین کنجکاو بودن در اینکه شیوا را بیشتر بشناسم...
ماجرا از اینجا شروع شد که یه شب تصمیم گرفتم برم سراغ شیوا. آخه هر چی باشه من و اون ناسلامتی دوستای فابریک یا به قول خودم نامزد بودیم.
خلاصه من خودم در دانشگاه شون رسوندم و تقریبا یک ساعت اونجا منتظر موندم که یک دفعه سر و کله شیوا با سه تا دوست عزیزش پیدا شد.
منم که نمی خواستم دوستش ( م.و ) منو ببینه خودم قائم کردم. بعد از چند دقیقه کنار خیابون ایستادن و عبور و مرور اتوها و تاکسی های مختلف که پشت سر هم خیط میشدن و من هم نفس راحتی می کشیدم.
بعد از چند دقیقه ( م.و ) خانوم سوار یه تاکسی شدن و تشریف بردن و شیوا موند و دوستش ( پ.م ) اونا داشتن به سمت من میومدن منم واسه اینکه بیشتر سر و گوش آب بدم پریدم تو یه کوچه قایم شدم. بعد از چند دقیقه واسه اینکه ببینم چه خبر شده و اونا کجا دارن میرن از کوچه بیرون اومدم...
چشمتون روز بد نبینه... وقتی من از کوچه بیرون اومدم با صحنه بسیار ناراحت کننده ای مواجه شدم که شوک عمیقی بهم دست داد و یکدفعه دنیا جلوی روم تیره و تار شد...
بله... به جمع این دو دوست عزیز یک آقا پسر هم اضافه شده بود. کلی خودم آروم کردم که سکته نزنم و گفتم شاید فامیلی کسی باشه... اما نه مگه میشه آخه؟!؟ پس چرا شیوا چیزی تا به حال در این مورد به من نگفته بود. در ضمن پسره بدبختانه داشت در کنار شیوا راه میرفت و ظاهرا با اون صحبت میکرد. و دوستش ( پ.م ) در طرف دیگر شیوا بود!
ای کاش اون لحظه هیچ وقت اتفاق نمی افتاد! ای کاش!
من با اون حال زارم رفتم جلو و برای اینکه شیوا منو ببینه از پسره ساعت پرسیدم. که شیوا زد با دست به پیشونیش و جاشو با دوستش عوض کرد.
چند قدمی جلو رفتم... باور کنید خیلی اون لحظه برام رنج آور بود امیدوارم برای هیچ کس هم اون لحظه اتفاق نیفته. بعد از کمی راه رفتن شیوا از اونا جدا شد و پیش من اومد و گفت که تو اینجا چه کار میکنی!؟!؟ آخه من بالاخره نباید بی موقع و بدون هماهنگی سر می رسیدم! نه؟!؟
منم گفتم اومده بودم دنبال تو! گفتم این پسره کیه حالا؟!؟ گفت دوست ( پ.م ) هستش منم فورا گفتم پس چرا تو داشتی پهلوی اون راه می رفتی؟ اونم گفت که من باحاش راحتم. (خوش به حال پسره!) منم گفتم آیا تو با همه پسرا همینطوری راحتی و اونم جواب نداد.
با حالت ناراحت رفتن جلو و به پسره گفتم که این خانوما کین؟! پسره به ( پ.م ) اشاره کرد و گفت نامزدمه منم گفتم به سلامتی ما پس چرا نم دونستیم؟!
به شیوا گفتم بیا بریم من میرسونمت. اون اولش مخالفت کرد و بعد از یک صحبت درگوشی با ( پ.م ) راضی شد که بیاد با من (بالاخره منم خارج از نوبت زده بودم تو صف آخه!)
خلاصه تو راه داشت گریم میگرفت... بهش گفتم چرا آخه من نباید میومدم سراغت! گفتم آخه من چیم کمتر از اون پسره هستش!؟
خیلی جالب بود اون شب به جای اینکه شیوا خانوم منو آروم کنه برگشت گفت من به اون پسره گفتم که تو پسر دایی منی ها!! (دم من پسر دایی گرم آخه یه کم دیگه بگذره با هم پسر خاله میشیم)
تو را براش یه شاخه گل نرگس که همیشه دوست میداشت خریدم و ازش خواهش کردم که با من رو راست باشه از این به بعد و خیانت مکنه به من... منم رسوندمش در خونه و با ناراحتی تموم رفتم خونه.
دیگه نمی دونستم چی راسته چی دروغ؟ گریم گرفته بود ازین دنیا... بعد از چند دقیقه دیدم شیوا تماس گرفت منم چون داشتم گریه میکردم تلفن را قطع کردم چند بار و وقتی که دیدم ول کن نیست چون هنوز دوستش داشتم گوشی را جواب دادم. بعد از کلی جر و بحث آخرش برگشت و گفت آره من اشتباه کردم ولی اگه تو با این قضیه کنار نیایی و به من شک کنی دیگه به من زنگ نزن!
منم که واقعا دوستش داشتم همه چیز را ریختم تو این دل صابمردم و گفتم باشه بیخیال اصلا.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
اما این تازه شروع بدبینی من نسبت به شیوا بود از اون روز به بعد مثل این دیوونه ها میرفتم دم دانشگاشون. تو خیابون زیاد میرفتم. به یکی از دوستای صمیمی خودم هم سپرده بودم که از پسر خالش که توی دانشگاه شیوا اینا درس میخونه آمار بگیره. حتی یه دفعه یه آقایی که دیدم از دانشگاهشون در اومد و میخورد که استاد باشه رفتم جلوش و از وضعیت اخلاقیش جویا شدم و اونم گفت که فقط میتونه از لحاظ وضعیت درسی بهم کمک کنه.
آمارها از جانب این دوست عزیزم رسید و اما بشنوید آمارها را:
دوستم گفت سهیل درست نیست من اینا رو بگم اما بچه های دانشگاشون میگن شیوا دختر خفنی هستش. ازوناست که همزمان با چند نفر میپره و از پسرا تیغ میزنه!! و در ضمن میگن نامزدم داره!
اما من بهش گفتم نه مگه میشه! لابد اشتباهی شده. اونم بنده خدا گفت نمی دونم شایدم اینطور نباشه. پیش خودم خدا خدا کردم که لااقل این نامزدی که میگن دروغ باشه یا منو منظورشون باشه.
شبش با شیوا قرار داشتم. اونم اومد. وقتی حالت ناراحت منو دید پرسید که چیزی شده منم شروع کردن به گفتن اینکه در موردش توی دانشگاه چی می گفتن. اون سریع پرسید اینا رو کی گفته؟! و شروع کرد به گفتن اینکه من اگه نامزد داشتم هیچ وقت با تو بیرون نمیومدم و همه این حرفا را دشمنا(ی اسلام و مسلمین ) من زدن و ... خلاصه اون شبم کلی بحث کردیم و منم که دیده بودم شیوا تا به اون روز برام یک قرونم خرج نکرده هیچ کدوم از حرفاش کاملا قانعم نکرد.
ولی منم همه چیز را به خدا واگذار کردم و پیش خودم گفتم که شایدم حرف مردم باشه و در مورد خسیس بازی شیوا هم خودم اینطور قانع کردم که شاید پدرش بهش پول نمیده و شاید واقعا نداره!!
خلاصه بازم بروی خودم نیاوردم... و گفتم بزار ببینیم خدا چی میخواد...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط سهیل | 

روز تولد شیوا خانوم داشت میرسید منم که حساس... خلاصه با علی دوستم رفتیم واسه خرید کادو نمی دونستم چی بخرم واقعا؟! پیش خودم گفتم هر چی که بخرم ممکنه شیوا ازش زیاد داشته باشه. و در ضمن اندازه نباشه یا اصلا خوشش نیاد.

بالاخره این جرقهه کار خودشو کرد و من تصمیم گرفتم ساعت بخرم. داخل کلی ساعت فروشی رفتم تا یه ساعت قشنگ و لوکس را انتخاب کردمو خریدم.

بدش رفتم یه کارت پستال خوشملم خریدم و با علی رفتیم واسه تدارک شام شب تولد... یه رستوران باحال خودم سراغ داشتم که جوجه هاش حرف نداشت خلاصه رفتیم و همه چیز را ok کردیم.

شبم من لباسای پلوخوریم را پوشیدم و در مورد اینکه می خوائیم شب بریم بیرون نه علی به ندا حرفی زد و نه من به شیوا گفتم که علی و ندا میخوان بیان و خلاصه کلی سورپرایز بازی از خودمون درآوردیم. من زنگ زدم به شیوا و قرار را گذاشتم جلوی همون رستوران. شیوا خانومم طبق معمول سر قرار حاضر شدن منم سر راه یه شاخه گل رز قرمز به نشونه عشقم به شیوا خریدم و شنگول رفتم سر قرار. خلاصه با شیوا رفتیم و سر میز شام نشستیم. خانومه اومد سفارش بگیره که من مجبور شدم بگم منتظر کسی هستم...

شیوا هم یه دفعه مثل اینا که جن دیدن گفت کی؟؟ مگه کسی قراره بیاد؟؟

منم گفتم بهله قراره کلی مهمون بیان و این میزای خالی رو پر کنن...

خلاصه یه چند دقیقه نشتم و دیدم خبری ازین علی گور به گوری رفته نشد و یواش یواش اخمای شیوا خانوم داشت تو هم میرفت!!

منم که حساس... خون خونم را داشت میخورد! خلاصه با کلی تلفن زدن علی آقا با ندا خانوم تشریف آوردن و با هم همگی سر یه میز نشستیم. و شیوا خانومم که حساس شروع به باز کردن کادوها کردن این ندا خانوم شیطونم که اولش گفته بود شرمنده ما خبر نداشتیم.. کادو نخریدیم... از تو کیف علی آقا یه دفعه که کادو درآوردن و سر میز گذاشتن. کادوی علی اینا دو تا کتاب با نمک بود که اسمشون را الان یادم نیست!

بعد از انتخاب خانوم ها و آقایون محترم شام حاضر شد.

امان از دست این دخترای شیطون! این ندا خانوم با علی آقا رفتن سالاد بار که سالاد بردارن که این ندا خانومشون یاد بچگی ها کردن و یه دلستر را که وسط میز بود کف رفتن و داخل کوله علی آقا جاساز کردن. خلاصه اون شب شانس آوردیم کسی نفهمید!!

شب من شیوا را رسوندم در خونشون و علی اینا هم با ماشین ندا رفتن خونه هاشون.

این شبم خیلی خوش گذشت؛ جای همگی خالی...
اما نمی دونم چرا حس میکردم به شیوا اون شب مثل من خوش نگذشت؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
انگار همين ديروز بود که با شيوا آشنا شدم...
من و شیوا توی اینترنت و چت با هم آشنا شدیم. اما این مهم نبود. قول و قرارامون و حرفهای روز اولمون بود که به این آشنایی آب و رنگ عاشقانه میداد...
چند وقت که از آشناییمون توی اینترنت گذشت و این وسط کلی با هم تلفنی صحبت کرده بودیم و در مورد خصوصیات هم پرسیده بودیم. من به هزار مکافات با شیوا یک روز قرار ملاقات گذاشتم.
روز اول که قرار گذاشتيم هم ببينيم نزديکاي غروب بود توي يه روز پائيزي...
وقتي واسه اولين بار رفتم ببينمش بچه پرو دست به سينه وايساده بود و داشت يه طرف ديگه رو نگاه ميکرد. رفتم جلو و بهش سلام کردم و پرسيدم شيوا شمايين. اونم گفت بله و بعد سلام احوال پرسی مختصری کردیم.
وايي نمي دونين کلي هول کرده بودم سريع يه ماشين گرفتم از ترسم که يهو گير بهمون ندن بردمش يه رستوران تر تميز، خودمم کت و شلوار مشکي پوشيده بودم. اونم يه جليقه با يه رنگ شاد تنش بود.
خلاصه شام با هم خورديم و کمي هم در مورد خودمون صحبت کرديم بعد زديم بيرون. يه کمي از راه را پياده رفتيم و بعد ماشين گرفتيم و من خانوم خانوما را بردمش نزديک خونشون رسوندمش. (چه شب تاريخي بود!)
خلاصه ديدم دختر گلي هستش اونم منو پسند کرد و خلاصه داستان من و شيوا شروع شد...
البته این میون من کلی از خودم براش گفتم و اینکه من قبلا شکست عاشقانه داشتم و دیگه هم نمی خوام شکست بخورم و ازش قول گرفتم که کنارم باشه و بهمدیگه خیانت نکنیم و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط سهیل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نوشته های یک عاشق دلسوخته برای یارش...

نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1385
اسفند 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 





Powered by WebGozar